نی نی بان

برچسب ها
برچسب: قصه
ماهی کوچولویی بود که توی یه تنگ کوچولو تو یه سفره عید خانواده ای زندگی میکرد...
کد: ۱۴۶۹۵۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


یکی بود نبود سال نو تازه شروع شده و دایی حسین با خانمش و پسرش که اسمش علی بود...
کد: ۱۴۶۹۵۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


یه روز قشنگ بهاری که آسمون آبی بود، خورشید خانوم هم از پشت کوه ها بیرون اومده بود...
کد: ۱۴۶۹۵۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


تو یه باغ بزرگ و باصفا، بهار مهمون شده بود. همه حیوونا از اومدن بهار خوشحال بودن...
کد: ۱۴۶۹۴۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود...
کد: ۱۴۶۹۴۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


یکی از روزای قشنگ بهار که همه جا قشنگ بود، بابا و مامان محمد هم که دیدن هوا خوبه...
کد: ۱۴۶۹۴۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


مریم کوچولوی قصه ما یه مادربزرگ مهربون داشت که خیلی وقتا می نشست و به حرفاش گوش میکرد...
کد: ۱۴۶۹۴۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


یه شهر بود، یه شهر که خیلی بزرگ بود با یه عالمه خیابون و توی خیابوناش یه عالمه...
کد: ۱۴۶۹۴۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


چند وقت بود که بهار اومده بود و به همه جا سر زده بود، با اومدن بهار گل ها جوونه زدن...
کد: ۱۴۶۹۴۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


پروانه کوچولو قصه ما یه مادربزرگ مهربون داشت که بهش میگفت عزیز جون...
کد: ۱۴۶۹۴۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


توی جنگل حیوونای مختلف با هم دوست بودن، یک روز در هوای گرم خرگوشک و موشی به رودخونه میرن تا خنک بشن...
کد: ۱۴۶۸۵۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


یه روز مریم کوچولو با مامانش برای خریدن اسباب بازی به یه مغازه رفتن، توی این مغازه اسباب بازیای زیادی بود...
کد: ۱۴۶۸۵۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


عماد کوچولویه قصه ما پسر خیلی خوبیه، یه خواهر بزرگتر داره که اسمش مریمه، خواهر عماد میره مدرسه و درس میخونه...
کد: ۱۴۶۸۵۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


رو یه درخت بلند لونه قشنگی بود که یه کلاغ خوشکل شیطون اونجا برای خودش لونه ساخته بود...
کد: ۱۴۶۸۵۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


یه صبح قشنگ، علف کوچولویه قصه ما سرش و از تو خاکا بیرون آورد و آروم آروم به بیرون نگاه کرد...
کد: ۱۴۶۸۵۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


یه روز صبح که موش کوچولو داشت به مدرسه میرفت برای خودش آواز میخوند و به صدای پرنده ها گوش میداد...
کد: ۱۴۶۸۵۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


یه روز صبح یه پروانه کوچولو پیله رو سوراخ کرده و از تو پیله اومد بیرون دورورشو نگاه کرد...
کد: ۱۴۶۸۵۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


تو جنگل قصه ما یه رودخونه بود و کنار رودخونه حلزون کوچولویی میون گلبرگ های یه نیلوفر آبی زندگی میکرد..
کد: ۱۴۶۸۵۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


تو یه خونه بزرگ و چند طبقه چندتا بچه کوچیک بودن که با هم دوست بودن و با هم بازی میکردن...
کد: ۱۴۶۸۵۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


تو یه باغ قشنگ که پر از بوته های گل و درختای پر از شکوفه بود، بلبل کوچیک و خوش صدا اما شکمویی زندگی میکرد...
کد: ۱۴۶۸۵۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱