روزنامه پیام ما: صبح شنبه، نهم اسفند، تا زمانی که تلفن «سجاد میرانی» زنگ نخورده بود، یک روز عادی بود؛ یک روز کاری معمولی در میناب که قرار نبود او پیکرهایی بسیار کوچک را از زیر آوارهای مدرسه «شجره طیبه» بیرون بکشد، برایشان تابوت بسازد و بعد به خانه برگرداند.

سجاد میرانی در مسیر رسیدن به میناب و بردن کامیون به تعمیرگاه بود که خبر اصابت موشک به مدرسه شجره طیبه میناب را میشنود؛ اول همسرش خبر میدهد «میناب را زدند». بعد «حمید»، پسرعمویش، به او میگوید: «مدرسه را زدهاند، بچهها در مدرسهاند. برویم پیدایشان کنیم، میترسند.»
سجاد پیمانکار ماشینهای سنگین است، ساکن روستایی در فاصله ۸۰کیلومتری میناب و آشنای خانوادگی چند نفر از کسانی است که در مدرسه شجره طیبه فرزندی داشتند. او باید بچههای کوچک آشناهای دور و نزدیک را از مدرسه پیدا میکرد و به خانه برمیگرداند. تا دو روز بعد بچهها را پیدا میکند، اما خاکی و بیجان.
آواربرداری و بیرون کشیدن پیکرها دو روز طول کشید
سجاد بعد از شنیدن خبر، کامیونش را در ورودی میناب پارک میکند و خودش را به مدرسه میرساند؛ دو روز آواربرداری و بیرون کشیدن پیکرها شروع میشود. او در میان جمعیتی که برای کمک به مدرسه آمده بودند دوستانی داشت و چند دقیقه بعد از رسیدن، برای کمک به آواربرداری مستقیم روی ساختمان میرود و همراه دوستانش کار را در دست میگیرد؛ کنار نیروهای آتشنشانی و اورژانس و هلالاحمر و بسیج و خانواده دانشآموزان مدرسه.
اولین تصویر همان ورودی مدرسه بود که نیمی از آن خراب شده. جمعیت برای کمک به مدرسهای آمده بود که ساختمان سهطبقهاش به تل بزرگ آوار تبدیل شده بود. برای برداشتن آوار، لودرها و بیلهای مکانیکی به کمک نیروهای امدادی آمده بودند. سجاد و نیروهای آتشنشانی اول باید مطمئن میشدند جسدی زیر آوار است یا نه؟ زمین باید با پیکور سوراخ میشد، جایی که سفت بود و به بتن میرسید. قیچیها و هوابرشها روزنهای را باز میکردند که زیر آوار دیده شود. بعد باید لودر میآمد و میانداخت زیر آوار و راهی باز میکرد تا اگر کسی زنده است یا جسدی باقیمانده «له نشود». باید تکههای بلوکها و آجرها کاملاً برداشته میشد. بعد از پیدا شدن اجساد، کار اورژانس و هلالاحمر شروع میشد.
نیمساعت بعد از رسیدن سجاد به مدرسه، کمکم پیکرها خودشان را نشان دادند و پیدا شدند. او اولین پیکرها را در طبقه همکف میبیند؛ جایی که آوار دو طبقه دیگر را روی خودش جا داده بود: «از همانجا پنج نفر را بیرون آوردیم که دو نفرشان زنده بودند.» تا ۱۲ شب نهم اسفند نزدیک به ۶۰ جسد از زیر آوارها بیرون کشیده میشود.
هر کس بهدنبال باقیماندهای از پیکری میگشت
خانواده دانشآموزان مدرسه در همه شبهای آواربرداری در حیاط مدرسه میماندند، مثل نزدیکان سجاد؛ آنها زمانی مدرسه را ترک میکنند که مطمئن میشوند جسد فرزندشان همانجاست. سجاد صبح یکشنبه روی آوارها پدری را میبیند که هنوز به خانه برنگشته بود و «میگفت بچهام هنوز پیدا نشده». روی آن خرابههای باقیمانده از مدرسه، کنار اورژانس و هلالاحمر و بسیج و مردم، پدرها و برادرها و پسرعموها، همه بهدنبال باقیماندهای از پیکری میگشتند.
آوار بسیار سنگین بود، سجاد تا آن روز با این حجم از آوار کار نکرده بود. او حتماً تا پیش از ظهر نهم اسفند تکههای بدنهایی کوچک و نورس را هم ندیده بود. بعد از انفجار، اعضای بدن بچهها در حیاط مدرسه، دیوارها و کف زمین پخش شده بود و «مردمی که برای کمک آمده بودند، روی این دستها و پاها میرفتند، تا وقتی که بچههای هلالاحمر آمدند و آنها را جمع کردند که کسی متوجه نشود.»
تکههای بدن دانشآموزان مدرسه شجره طیبه از طبقه بالا که موشک خورده بود، همهجا پخش شده بود. موشکی که نهم اسفند، یک ساعت بعد از شروع جنگ به مدرسه شجره طیبه میناب خورد، جان ۱۶۸ کودک و معلم و کادر مدرسه را گرفت. تا روز چهارشنبه، ۲۰ اسفند، هنوز پیکر «ماکان نصیری»، «محمدطاها جعفری» و معلم مدرسه، «راضیه زمانی»، شناسایی نشده بود. تا روز شنبه، ۲۳ اسفند، مشخص شد غیر از دانشآموزان مدرسه میناب، ۳۶ معلم و ۱۷۴ دانشآموز در حملات موشکی جان خود را از دست دادهاند.
جسدها پیدا میشدند، اما شناسایی نمیشدند
پیدا کردن اجساد از زیر آوارهای مدرسه دو روز زمان میبرد و سجاد هر دو روز، تا نیمههای شب در مدرسه میماند؛ باید اجسادی که کامل نبودند و تکههای بدنشان لابهلای درختان اطراف جا مانده بود، پیدا میشدند.
فقط یک هفته از شلیک موشک به مدرسه گذشته و او چیزی را فراموش نکرده؛ مثل همان وقتی که آوار یکی از کلاسها را برمیداشتند و شش-هفت نفر از اعضای خانواده دانشآموزها کنار نیروهای امدادی بودند؛ چراکه فرزندانشان زیر همان آوارها مانده بودند. «وقتی جسدی پیدا میشد، خانوادهها هم آنجا بودند، ولی شناسایی نمیشدند.» ازجمله نوه عموی خودش که نتوانست آن را در لحظه پیدا شدن، شناسایی کند. دختر عمویش به او گفته بود فرزندش را پیدا کند. سجاد او را از زیر آوار بیرون کشیده بود، مشخصاتش همان بود که مادرش گفته بود: «یک شلوارک ورزشی قرمز؛ اما صورتش سوخته و خاکی بود. «نوه عمهام هم آنجا بود. به او گفتم این جسدی را که داریم سوار آمبولانس میکنیم، ببین، امکان دارد خودش باشد. او هم رفت و دید، ولی نتوانست شناساییاش کند. ۱۲ شب فردای آن روز گفتند خودش است.»
پیکرها تکه و پاره بودند
بین بچههای مدرسه شجره طیبه آشنای خانوادگی زیاد بود؛ نزدیک ۲۰ تا ۳۰ نفر از دانشآموزان مدرسه از اعضای خانواده و نزدیکان سجاد بودند و هشت نفر از آنها اهل یک دهستان بودند. تا قبل از رسیدن به مدرسه، همه اعضای خانواده سجاد خودشان را به میناب رسانده بودند: «به امید اینکه بتوانیم بچهها را زنده از زیر آوار بیرون بیاوریم، به مدرسه رفته بودیم.»
بعد از پایان آواربرداری، نوبت سردخانه و تشییع و خاکسپاری بود: «طوری جسدها را میآوردند که حتی خانوادهشان هم نمیتوانستند شناساییشان کنند. هم خاکی بودند و هم خیلیهایشان تکهای از بدن را نداشتند؛ خیلیها دست نداشتند یا یک دست خالی مانده بود یا یک سر . جنازه بچهها قابلشناسایی نبود، شاید دو تا سه درصد»
تا روز تشییع پیکر دانشآموزان میبنابی هنوز ۵۰ تا ۶۰ درصد از جسدها شناسایی نشده بودند؛ چون «کامل نبودند، تکهوپاره بودند و از طریق دی.ان.ای شناسایی شدند. فرزند یکی از آشنایان ما فقط دو پایش پیدا شده بود و همان پاها را به خاک سپردند. خیلی از پیکرها کامل دفن نشدند.»
شب پیش از تشییع قرار بود سجاد برای پیگیری کار شهید خودشان به سردخانه برود. یکی از مسئولان سردخانه گفته بود تابوت کم آمده. او هم همان شب با یکی از کابینتسازها و اعضای خانوادهاش ۳۰ تابوت ساختند؛ برای معلمها و دانشآموزها و آن جنین هنوز به دنیا نیامده که در تن «زهره شهریاری»، معلم ۳۴ساله مدرسه، بود.
صبح نهم اسفند، جنگ که آغاز میشود کادر مدرسه شجره طیبه با خانواده دانشآموزان تماس میگیرد تا فرزندانشان را به خانه ببرند. تا قبل از حمله موشک به مدرسه، تعدادی از خانوادهها خودشان را به مدرسه میرسانند. در میان آواربرداری روز بعد از حمله، نیروهای آتشنشانی و بسیج و مردم در ورودی مدرسه پیکر چهار دانشآموز و معلمشان را پیدا میکنند. سجاد با خود فکر میکند این لحظه «موقعی بود که بچهها مرخص شده بودند و در ورودی مدرسه منتظر بودند که خانوادههایشان برسند.»
برای ارسال نظر کلیک کنید
▼