چگونه انگیزه درونمان را زنده کنیم؟

داشتن انگیزه عنصر بسیار مهمی در زندگی است که فقدان آن خیلی چیزها را ما سلب میکند.
به گزارش نی نی بان ، برای موفقشدن در هر کاری ابتدا باید آن کار را شروع کنیم و برای شروعکردن یک کار باید انگیزه داشته باشیم. طبعا وقتی در نقطهی صفر و به عبارتی مرحلهی ذهنیِ یک موقعیت هستیم، نمیتوان انتظار کسب نتیجهی نهایی را از آن فرایند داشت؛ مثل کسی که انتظار برنده شدن در قرعهکشی جوایز بانک را داشت، بدون آنکه حساب پساندازی در بانک باز کند و شبانهروز با همه قول و قرار مالی میگذاشت که به زودی اتفاقات بزرگی در راه است! نکتهی مهم البته این است که شانس، بخت و اقبال ربطی به تلاش ما که منتج از برنامه و انگیزه و هدفگذاری است، ندارد، اما شروع و تداوم مستمر و نتیجهبخش کارها نیازمند یک عنصر بسیار مهم در وجود آدمهاست و آن انگیزه است. اما آیا انگیزه یک پدیدهی درونی و خلقی است یا باید از محیط بیرونی آن را کسب کرد؟ چرا برخی آدمها در کل بیشتر از دیگران انگیزه دارند و برخی دیگر به ظاهر هیچ انگیزه و ذوقی برای شروع هیچ کاری ندارند؟ حالا سوال این است که ما چرا بیانگیزه میشویم و چطور میتوانیم به خودمان و بقیه انگیزه بدهیم؟ یا راهی برای انگیزهبخشی به فعالیتهایی که باب طبع و میلمان نیستند وجود دارد؟ درادامهی این مطلب مرتبط به این سوالات پاسخ میدهیم.
بیانگیزگی مسری
یکی از علتهایی که آدمها دست به هیچ کاری نمیزنند و فقط یک گوشه مینشینند و گذر عمر را تماشا میکنند، بیانگیزگی است. آدم بیانگیزه اساسا حوصلهی دستزدن به هیچ کاری را ندارد و در جواب همهی آنهایی که به او اعتراض میکنند که «عزیزم، پاشو یه تکونی به خودت بده!» فقط جواب میدهند که «که چی بشه؟ ولش کن! حال داری!» بیانگیزگی و ناامیدی پسرعموی همدیگرند. وقتی ما امید به تغییر را از دست میدهیم و فکر میکنیم نمیتوانیم کاری برای خودمان و زندگیمان انجام بدهیم، بیانگیزه میشویم.
بیانگیزهها از اول زندگیشان بیانگیزه نبودهاند. بعضی از آنها یک کار را با شور و شوق فراوان شروع کردهاند، اما هر بار که به یک مانع برخورد کردهاند، بخشی از انگیزهشان را از دست دادهاند و دست آخر هم به جایی رسیدهاند که قید انجام کار را زدهاند و با خودشان گفتهاند که «چه فایدهای داره؟ ولش کن بابا!» بد نیست همینجا بگویم که بیانگیزگی یک بیماری مسری است. فقط کافی است که چندتا آدم بیانگیزه دور و بر خودتان جمع کنید تا شما هم بعد از یک مدت به نقطهای برسید که برای انجام هر کاری مدام بگویید «ولش کن! که چی بشه!» به این ترتیب یکدفعه چشم باز میکنید و میبینید که وسط یک عالم آدم نشستهاید که امیدشان برای تغییر را از دست دادهاند و نه فقط به همین وضعی که در آن زندگی میکنند، رضایت دادهاند، بلکه خیلی سرسختانه دنبال دفاع از آن و یا به قول خودمان حفظ وضع موجود هستند.
مثل همهی اینهایی که گرفتاریهای زندگیشان را به این نسبت میدهند که گلیم بختشان سیاه بافته شده و حالا هیچ قالیشویی هم از پس سفیدکردنش بر نمیآید. بیانگیزگی واقعا بیماری خطرناکی است. ما هر وقت که دست از پاروزدن برداریم و توی قایق منتظر بنشینیم که جریان آب ما را به یک طرفی ببرد، باید انتظار چپشدن قایق و غرق شدنمان را هم داشته باشیم.
دوستی خاله خرسه
انگیزه یک نیروی درونی است؛ یعنی اول و آخر این خود فرد است که باید دستش را سر زانویش بزند و از جایش بلند شود. هر چقدر هم بقیه با روشهای انگیزهدهی آشنا باشند و آنها را درست و دقیق بهکار ببرند، باز این خود فرد است که باید تصمیم بگیرد و دست بهکار شود. البته ناگفته نماند که بعضی از رفتارها میتوانند کلا انگیزهی افراد را از بین ببرند. برای مثال، سرزنشکردن یا تحقیرکردن یا حتی تهدیدکردن. مثلا خود من!
آیا شما فکر میکنید که اگر من را در کاری با بقیه مقایسه کنید و بعد هم برای اینکه آن را خوب انجام نمیدهم سرزنشم کنید به رگ غیرتم بر میخورد و دفعهی بعد آن را بهتر انجام میدهم؟ خیر، اصلا اینطور نیست. من دفعهی بعد دیگر اصلا آن کار را انجام نمیدهم تا کسی من را با بقیه مقایسه نکند و برای درست یا غلط انجامدادنش سرزنش نشنوم یا تهدید نشوم؛ به همین سادگی!
به نظرم این اتفاق برای خیلی از ما میافتد. گاهی فشارهای اطرافیان روی ما به قدری زیاد میشود که ما همهچیز را رها میکنیم و دست از کار میکشیم. دوستی خالهخرسه که میگویند همین است. آنها فکر میکنند که با زدن این حرفها دارند به ما انگیزه میدهند و احتمالا خودشان را مثل یک مربی فوتبال تصور میکنند که دارد به بازیکنانش انگیزه میدهد، اما درواقع تنها کاری که انجام میدهند این است که روزبهروز ما را بیانگیزهتر میکنند.
ما قبول میکنیم که تنبل، بیاستعداد و حتی بیعرضهایم و کارمان بهدرد کسی نمیخورد و به این نتیجه میرسیم که کارینکردن و متهمشدن به تنبلی خیلی بهتر از کارکردن و شنیدن صد جور اظهارنظر عجیبوغریب است که هر یک دانهاش برای نابودکردن یک نفر کافی است.
ترسهای منطقی
ترس همیشه هم چیزی بدی نیست. اگر ترس، منطقی و بهاندازه باشد و آنقدر زیاد نشود که ما را فلج کند میتواند یکی از چیزهایی باشد که برای ما انگیزه ایجاد میکند. برای مثال ترس منطقی از آینده به ما کمک میکند تا پیشبینی کنیم و خودمان را برای مواجهه با مشکلات آماده کنیم. مثال سادهاش، قبولی در کنکور است. مقدار کمی ترس برای اینکه انگیزههای شما را برای درسخواندن زیادتر کند، لازم است.
اگر ما از همین الان بدانیم که چه درس بخوانیم و چه درس نخوانیم خلاصه دانشگاهی پیدا میشود که ما را در خودش بپذیرد و خانواده از پس خرج و مخارجمان برمیآید و فوقفوقش اگر وارد دانشگاههای ایران نشدیم، جایی بیرون از ایران پیدا میشود که ما را بپذیرد، آنوقت دیگر چه دلیلی دارد که خودمان را برای درسخواندن به زحمت بیندازیم؟ با این شرایط اگر در بهترین مدارس هم درس بخوانیم و صد جور مشاور و برنامهریز تحصیلی دوروبرمان باشد و همهی عالم و آدم بسیج شوند که ما را راه بیندازند، باز هم افاقه نمیکند!
به همین خاطر است که میگویم کمی ترس برای موفقشدن لازم است. ما حتی اگر به وضع موجود خودمان عادت کردهایم و از آن رضایت داریم، باز هم باید از این بترسیم که اگر دست از تلاش بکشیم همین را هم از دست میدهیم و شرایطمان بدتر میشود. اگر خیالمان راحت باشد که چه کاری را انجام بدهیم یا ندهیم، دیگرانی هستند که ما را روی دوششان بگذارند و پلههای ترقی را به جای ما و حتی بهتر از ما طی کنند، بیانگیزه میشویم.
شاید وقتی از بیرون به این نوع از زندگی نگاه میکنیم خیلی جذاب باشد و ما هم بدمان نیاید تا بدون زحمت سوار یکی از این آسانسورهای ترقی بشویم؛ اما این سبک از زندگی ما را از درون خالی میکند. به علاوه یادمان باشد که همیشه احتمال خرابشدن این آسانسورها و ماندن بین راهپلههایی که بالارفتن از آنها را بلد نیستیم هم وجود دارد.
به من بگو چرا؟!
یکی از بهترین راههای انگیزهدادن به یک نفر این است که کنارش بنشینیم، حرفش را بشنویم و بعد برایش توضیح بدهیم که چرا انجامدادن این کار برایش مفید است. تصور کنید که میخواهید به یک نفر انگیزه بدهید تا وزنش را کم کند. مطمئنا این فرد با مقایسهشدن با اعضای لاغر و ترکهای فامیل و یا مسخرهشدن جلوی جمع و عرقریختن از شدت خجالت، لاغر نمیشود. تنها اتفاقی که میافتد این است که او روزبهروز بیشتر از شما فاصله میگیرد تا کمتر تحقیر بشود و تحتفشار قرار بگیرد.
اما برخلاف روش قبل، اگر کنار آدمهایی که قصد داریم انگیزهشان را زیاد کنیم، بنشینیم و دلایل بیانگیزگیشان را برای انجام کاری که میتواند شرایط زندگیشان را بهتر کند، بشنویم و به جای تهدید، سرزنش و مقایسه، راههایی را برای کمک به آنها پیشنهاد داده و توضیح بدهیم که چرا باید یک کار انجام بدهند، آنوقت میتوانیم امیدوار باشیم که اولین جرقههای انگیزه را زدهایم. همانقدر که ترسهای منطقی میتوانند مثل موتور محرک آدمها عمل کنند، ترسهای غیرمنطقی میتوانند جلوی حرکت ما را بگیرند.
گاهی ما در تنهایی خودمان مینشینیم و آنقدر به یک موضوع فکر کرده و آن را برای خودمان بزرگ میکنیم که به این نتیجه میرسیم که دیگر راهی برای حلکردن آن وجود ندارد و باید دستهایمان را بالا ببریم و شکستمان را اعلام کنیم. انگیزهی جنگیدن را از دست میدهیم و به خودمان میگوییم که بگذار که هر چه میخواهد بشود! در این شرایط، بودن یک نفر که میتواند به ما امید بدهد و راهکارهای سادهای را پیش پایمان بگذارد میتواند قدری از ترسهای غیرمنطقی و فلجکنندهی ما کم کند. وقتی کمتر میترسیم، بهتر فکر میکنیم و حتما راهحلی پیدا خواهیم کرد.
منبع: موفقیت