۱۵۶۵۳۸

اشعار کودکانه کوتاه، جالب است

من دوباره به پوست شکلات‌ها نگاه کردم و با شادی گفتم: «وای! من هم دیگر پوست شکلات‌هایم را جمع می‌کنم.

دوستم، خیلی پوست شکلات جمع کرده است.
پوست شکلات‌ها رنگارنگ و نازک هستند.
او آنها را دستم داد و گفت: «نگاه کن چقدر قشنگند!»
من دو دستی آنها را گرفتم.
خیلی سُر و نرم بودند. خنده‌ام می‌گرفت.
دوستم با خوشحالی گفت: «آنها پول‌های من هستند. حالا خیلی ثروتمندم، نه؟!»
من دوباره به پوست شکلات‌ها نگاه کردم و با شادی گفتم: «وای! من هم دیگر پوست شکلات‌هایم را جمع می‌کنم.»
دوستم دستش را روی شانه‌ام گذاشت.
با خوشحال به هوا پرید و گفت: «جانم جان، جانم جان!» آخر ما با آن پول‌های قشنگ، بهترین ثروتمندان دنیا هستیم.»

محتوای حمایت شده

تبلیغات متنی

  • اخبار داغ
  • جدیدترین
  • پربیننده ترین
  • مطالب مرتبط

وبگردی

برای ارسال نظر کلیک کنید

▼

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت، «نی نی بان» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.