روزی از روزها وقتی نگین کوچولو از خواب بیدار شد دید که مادربزرگ مهربونش بعد از مدت ها به خونشون اومده...
روزی از روزها وقتی نگین کوچولو از خواب بیدار شد دید که مادربزرگ مهربونش بعد از مدت ها به خونشون اومده. نگین با خوشحالی مادربزرگ و بغل کرد و همدیگرو بوسیدن...
امشب هم یکی دیگه از قصه های شبانه و قشنگ رو با صدای زیبای خانم نشیبا با همدیگه گوش می دیم.
برای گوش دادن به این فایل صوتی(پادکست) روی دکمه زیر کلیک کنید.
برای ارسال نظر کلیک کنید
▼