قصه خواب برای کودکان، قلک و لوبیای سحرآمیز

قلک به ننه اش گفت: ننه ننه من گشنمه!
روزنامه قدس: قلک به ننه اش گفت: ننه ننه من گشنمه !
ننه اش همین طور که لباس می شست سر حوض غرغرکنان گفت: اگه تو گشنه ای، من مشنه ام! همه پسرای ده می رن سر کار، اما تو موندی اینجا. برو کار کن، مرغا رو جا کن !
قلک خمیازه ای کشید و به آغل مرغ و خروسا نگاهی کرد . گفت: ننه! من مرغا را جا کنم؟ من خروسا رو دونه بدم؟ حیف من نیست؟ حیف شکم تپلی من نیست؟ حیف دست و پای بلورینم نیست؟
ننه اش آهی کشید. از اون آه هایی که دایناسور رو سوسک می کنه می بره رو هوا .
قلک گفت: نه ننه! تا وقتی قلکو داری آه نکش. گاو مریضمون رو بده ببرم شهر. اون وقت تو جاده یه پیرمرد قد کوتاه ببینم بفروشم بهش .
ننه اش گفت: فکر و خیال نکن. کی به جای این گاو مریض پول می ده به تو !
قلک گفت: پول که نمی دن، لوبیا می دن .
ننه اش دست از سر کچل رخت و لباسا برداشت و به سر کچل قلک نگاه کرد: لوبیا! برو زودی بیا. لوبیا می خوام چه کار؟ تو که لوبیا پلو دوست نداشتی. ها؟
قلک گفت: وای ننه! تو مکتب به شما چی یاد می دادن؟ لوبیا ها جادویی اند. اما شما که این چیزا رو نمی دونی. لوبیاها را از من می گیری، پرت می کنی تو باغچه .
ننه اش گفت: خاک به سرم شد! بچه توپولی ام از دست رفت. قلکم پاک خل شده. به جای آلبالو و گیلاس، چشماش لوبیا می چینه. ای مردم، به دادم برسید ...
قلک می گه: هیس! داد و قال نکن. مردم می ریزن اینجا می بینن پسر رشید ننه، سرحال و قبراق ایستاده اینجا، بعد می گن ننه اش خل شده. بعد می شی چوپان دروغگو ها !
ننه سبد لباسا رو می ذاره رو دوشش . می ره به سمت بند رخت: چوپونی اگه بلد بودم که اینجا نبودم. به جای قصه لوبیا گفتن برو چوپونی، برو کارگری، برو زحمت کشی .
قلک سبد لباسا رو از ننه اش می گیره، می ذاره زمین: آخ کمرم، واخ کمرم.. . ننه برم چوپونی مرغ و خروسا؟ همون گاوی هم که داریم مریضه،اما اگه لوبیا داشتیم ننه ... لوبیا ها دم پنجره سبز می شدند، من ازشون بالا می رفتم. می رسیدم به ابرا . ننه! بگو چی دیدی؟
ننه اش می گه: چی دیدی ننه؟
یه قصر دیدم ننه، مال یه غول .
از دست ننه لباس میفته پایین: خطر داره قلک، بپر پایین !
قلک می شینه رو سنگ، دستش رو می زنه زیر چونه اش. ننه اش آه می کشه و رخت و لباست رو پهن می کنه رو بند. قلک می گه: اون غوله یک چنگ آوازخون داره، مرغ تخم طلا داره، یک دم و دستگاهی داره بیا وببین. خونه اش صد برابر ما، طویله اش به چه عظمت. غذاشون به بار، خواب و خوراکشون سر جا. ننه بذار برم. بذار همون مرغ تخم طلا رو بردارم که تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کنیم .
ننه اش اشکاشو با گوشه چارقدش پاک کرد: برو قلک! اما اگه غوله تو رو دید؟ اگه زد و جوون مرگت کرد؟ شیرمو حلالت نمی کنم .
قلک کله کچلشو می خارونه، میاد کنار ننه اش و چاخان می کنه: ننه غوله رفته سرکار. خونه خالیه. همه جا امن و امانه .
ننه اش زد زیر گریه: مردم غول دارن، منم قلک دارم. غولهای مردم می رن سر کار، قلک من یه مرغ و خروس هم دونه نمی ده. خدایا منو ببر، راحتم کن .
قلک باد می کنه، اخم می کنه، بلند می شه و داد می زنه: نخواستیم ننه! مرغ طلا واسه آقا غوله، بخت سیاه و رخت کثیف مال ما. اصلاً نمی رم، لوبیا هم نمی گیرم، منو بگو که می خواستم جونمو بذارم کف دست غول .
ننه آه کشید و سبد خالی رخت و لباسا رو گذاشت کنار حوض: خوب کاری می کنی قلک، تو اگه بری من دیگه قلک ندارم. بشین کنار دل ننه. حالا برو مرغا رو دونه بده، حیوونیا جون ندارن .
قلک اخم و تخمی کرد و دلشو گرفت: آخ دلم، واخ دلم. ننه، ننه من گشنمه. غذامو بده می خوام برم .
ننه اش چوب برداشت بزنه تو سر کچل قلک، قلک فرار کرد. دو تا پا داشت، دو تای دیگه هم قرض گرفت و دبدو که رفتیم. ننه اش همین طور آه می کشید و می گفت: برو که ایشالا غول بخوردت .
بعد رفت تو خونه تا واسه قلک لوبیا پلو درست کنه