هر شب با بغلکردن توپ بسکتبال دخترم میخوابم
روزنامه خراسان در شماره امروز خود روایت «فرامرز پگاه» که همسر و دختر کلاس اولیاش در جریان حمله هوایی مدرسه میناب به شهادت رسیدند را منتشر کرده است.
روزنامه خراسان در شماره امروز خود روایت «فرامرز پگاه» که همسر و دختر کلاس اولیاش در جریان حمله هوایی مدرسه میناب به شهادت رسیدند را منتشر کرده است:

داغ شهادت همزمان فرزند خردسال و همسر، جانکاه و جانسوز است اما وقتی به او تسلیت می گویم و برایش طلب صبر میکنم، با صدایی که صلابتش توجهم را جلب میکند، میگوید: «اینها فرزندان ایران بودند و این داغ برای همه است. برای شماست. بچههای ما بچههای همه ایران بودند. سپاسگزارم از ابراز همدردیتان». بعدش هم خودش را اینطور معرفی میکند: «فرامرز پگاه هستم، پدر شهید آدرینا پگاه و همسر شهید مهندس فریده جهانگیری».

وقتی رسیدم، مدرسه پودر شده بود
این پدر و همسر شهید درباره روز جنایت آمریکایی صهیونی در مدرسه میناب میگوید: «در تاریخ ۹ اسفند ۱۴۰۴ در شهر میناب و در مدرسه شجره طیبه که در یک منطقه مسکونی بود، یک جنایت بزرگ علیه بشریت اتفاق افتاد. من خودم هم معلم و از فرهنگیان این شهرستان هستم و آن لحظه در حین خدمت بودم. خبر به ما رسید و من بلافاصله بعد از ۱۰ دقیقه خودم را به آن مدرسه رساندم. ما قبل از این کربلا را در روایتها شنیده بودیم اما آن روز کربلا را از نزدیک دیدیم. میناب کربلای ایران شد. در همان لحظات اول، بدنهای پاره پاره کودکان، لباسهای سوخته، میز و نیمکتهای سوخته و شکسته را در مدرسه میناب دیدم. وقتی من رسیدم، مدرسه پودر شده بود. این مدرسه یک راه پلهای داشت که من وقتی صبحها دخترم را بدرقه میکردم، چون دخترها بابایی هستند، معمولاً با بوسه او را راهی کلاس میکردم. آن لحظه که من رسیدم، نه مدرسهای بود و نه راه پلهای».

بعد از ۴۸ ساعت پیکر خانمم پیدا شد
او درباره شهادت خانمش میگوید: «بعد از دیدن وضعیت مدرسه، از شدت غم و اندوه لباسهایی را که تنم بود،پاره کردم. دست خودم نبود. دویدم به سمت محل کار خانمم که نزدیک مدرسه بود، او کارمند جهاد کشاورزی بود. دیدم در اتاق خانمم قفل است. متوجه شدم رفته دنبال دخترم و خانمم هم زیر آوار هست. بعد از ۴۸ ساعت پیکر مطهر خانمم را از بیمارستان با کمک عکسهایی که از شهدا گرفته بودند، پیدا کردم. دو روز طول کشید تا کارهای تدفین خانمم را انجام دادم که خبر دادند دخترم در بیمارستان شهید شده است. بلافاصله دخترم را هم تشییع کردم».

دشمن با این جنایت، آینده را نشانه گرفت اما ...
از او درباره صلابتی که بعد از ۴۰ روز در صدایش با تحمل این غم بزرگ وجود دارد، میپرسم که میگوید: «از همین جا به همه آزادیخواهان دنیا اعلام میکنم که مدرسه جایی است که معلم روح انسانیت را تعلیم میدهد و حمله به مدرسه، حمله به روشنی است. دشمن صهیونی آمریکایی از میز و نیمکتهای مدارس ایران میترسید. او آینده را نشانه گرفت ولی این را بداند در دل همین خرابههای این مدرسه ما پدران شهدا فانوسی خواهیم شد که راه مقاومت را روشن خواهیم کرد. ما همیشه امام شهیدمان امامحسین(ع) را الگو قرار دادیم. ما شیعه هستیم و با نهضت حسینی بزرگ شدیم و همانطور که امام حسین(ع) خانوادهاش را در روز عاشورا و خودش را در راه اسلام فدا کرد، ما هم خودمان را در این راه فدا خواهیم کرد. اسلام غریب است. ما تا آخرین قطره خونمان به پای ایران و انقلاب خواهیم ایستاد».
ترامپ و نتانیاهو، چه آزادی برای دختر من آوردید؟
او در بخشی از صحبتهایش خطاب به ترامپ و نتانیاهو و وعدههای پوچ آنها میگوید: «آزادی را که آنها وعده دادند همه با چشمهای خودمان دیدیم. آزادی آنها به نحوی بود که ما با بدنهای تکه پاره دختران هفت سالهمان روبهرو شدیم. دختر من هفت سالش بود. از آنها میپرسم که شما چه آزادی برای دختر من آوردید؟ در کیف دختر من چه چیزی بود؟ در کیف دختر من تهدیدی علیه بشریت نبود. در کیف دختر من یک مشت مداد بود، چندتا دفتر بود، یک مشت خودکار بود برای ترسیم ایران و انقلابمان. آنها کیف و کتابهای کودکان ما را نشانه گرفتند و این تعریف آزادی نیست. ترامپ و نتانیاهو نام انسان را لکهدار کردند. حتی گذاشتن نام حیوان هم بر روی آنها جایز نیست و آنها پستتر از آن هستند که ما بخواهیم نامی بر رویشان بگذاریم. آزادی آنها را همه دنیا دید. آزادی آنها در میناب اتفاق افتاد و همه دیدند که چه جنایتی را مرتکب شدند علیه بشریت و این کودکان معصوم در یک منطقه مسکونی، در مدرسه. شما خطاب به نتانیاهو و خطاب به ترامپ قمارباز بگویید که آنها به ستونهای یک مدرسه حمله نکردند، بلکه به ستونهای وجدان بشری حمله کردند. امیدوارم که وجدانهای خاموش دنیا بیدار شوند و این جنایت را ببینند».
بابا، من آدرینا هستم... دوست دارم بابایی
این پدر و همسر شهید درباره آخرین خاطراتش هم از این دو شهید میگوید: «آخرین خاطرهام از خانمم مربوط به روز حادثه بود. ماه رمضان بود که من خودم، آن روز کلاس داشتم. ما با هم سحری خوردیم. آن روز صبح به من گفت که کدام لباسها را میپوشی برای کلاس که اتو بزنم و لباسهایی را که من همیشه دوست داشتم،آورد و اتو کرد. این آخرین خاطرهای است که از خانمم در آخرین لحظات زندگیاش که با زبان روزه هم شهید شد، دارم.

آخرین خاطره از دخترم هم پیامک او به من بود. دخترم کلاس اولی بود و بهتازگی سواد خواندن و نوشتن داشت. شبها همیشه منتظر من میماند تا بروم خانه و با هم شام بخوریم. شب قبل از شهادت با گوشی مادرش به من پیامک داد که «بابا، من آدرینا هستم، شام خوردی؟ دوست دارم بابایی». این آخرین پیامی بود که از دخترم دارم به عنوان یادگاری گذاشتمش. بسکتبالیست هم بود و توپ بسکتبالش در آغوش خودم هست هر شب. امیدوارم که یک روزی این توپ بسکتبال را در سبد دلتنگیهایم بگذارم. هر شب توپ بسکتبال دخترم را بغل میکنم و با آن میخوابم».
برای ارسال نظر کلیک کنید
▼