۲۵۸۱۹۷

برای کودکانی که این روزها بیشتر از همیشه با ترس به خواب می‌روند

برای کودکانی که این روزها بیشتر از همیشه با ترس به خواب می‌روند

این روزها دوباره صدای جنگ از استان‌های جنوبی کشور به گوش می‌رسد. صدایی که پیش از رسیدن به مناطق نبرد، از پنجره خانه‌ها عبور می‌کند و خود را به اتاق کودکان می‌رساند.

روزنامه اعتماد با انتشار یادداشتی درباره شرایط جنگی و تاثیرات آن بر سلامت روحی و روانی کودکان به نکات جالبی اشاره کرده است که در ادامه می‌خوانید:

 این روزها دوباره صدای جنگ از استان‌های جنوبی کشور به گوش می‌رسد. صدایی که پیش از رسیدن به مناطق نبرد، از پنجره خانه‌ها عبور می‌کند و خود را به اتاق کودکان می‌رساند. صدایی که خواب شب یا ظهر را از چشم‌های کوچک می‌گیرد و به جای قصه شب، هراس را می‌نشاند. برای بسیاری از بزرگسالان، جنگ مجموعه‌ای از تحلیل‌ها، خبرها، نقشه‌ها و محاسبات است. برای یک کودک، جنگ فقط یک صدای ترسناک است. صدایی که دلش را می‌لرزاند، عروسکش را محکم‌تر در آغوشش می‌فشارد و از مادرش می‌پرسد: «مامان، این صدا کی تمام می‌شود؟»

1

هیچ کودکی با جنگ به دنیا نمی‌آید. هیچ نوزادی در نخستین گریه خود، دشمن را صدا نمی‌زند. کودکان، دنیا را با لبخند می‌شناسند. با دست‌های گرم پدر، با بوسه‌های مادر، با مداد رنگی، با توپ پلاستیکی، با دوچرخه‌ای که هنوز زنگش سالم است، با کفش‌هایی که از دویدن خاکی می‌شوند و با آسمانی که قرار است فقط جای پرنده‌های خوشخوان باشد.

جنگ، تمام این تصویرهای ساده را از آنها می‌گیرد و چیزی به جایش می‌گذارد که هیچ کودکی نباید آن را تجربه کند؛ ترس.ترس زودتر از هر چیز دیگری بزرگ می‌شود. زودتر از قد کشیدن کودک، زودتر از خواندن و نوشتن، زودتر از رویاهای نوجوانی. کودکی که شب با صدای انفجار از خواب می‌پرد، دیگر صدای رعد و باران را هم دوست نخواهد داشت. کودکی که آژیر خطر را شنیده است، با هر صدای بلندی می‌لرزد. حتی وقتی جنگ تمام شود، گاهی صدای آن مدت‌ها در گوشش باقی می‌ماند و سال‌های طولانی، همراه او زندگی می‌کند.

2

کودکان نمی‌دانند گلوله‌ها از کدام سمت می‌آیند. نمی‌دانند چه کسی فرمان شلیک را صادر کرده است. نام و مدل موشک‌ها را حفظ نیستند. از سیاست چیزی نمی‌دانند. از مرزها، قراردادها، رقابت‌های سیاسی و ژئوپلیتیک و اختلاف‌های تاریخی هم چیزی نمی‌فهمند. آنها فقط می‌فهمند پنجره خانه‌شان شکسته است، مدرسه‌شان بسته مانده، دوست‌شان دیگر به کوچه نمی‌آید و مادر، این روزها اشک‌های فراوانش را از او پنهان می‌کند.گاهی درد، شکل عجیبی پیدا می‌کند. شکل یک کفش کوچک که زیر آوار مانده است.

شکل یک دفتر مشق که روی صفحه آخرش نیمه‌کاره نوشته شده: «دوست دارم وقتی بزرگ شدم...» و جمله‌ای که هرگز تمام نشده است. شکل یک خرس عروسکی قهوه‌ای که میان گرد و خاک، چشم‌های دکمه‌ای‌اش هنوز به آسمان نگاه می‌کند. انگار منتظر است صاحب کوچکش برگردد و دوباره او را بغل کند.در جنگ، بیمارستان‌ها چشم‌های کودکانی را به خود می‌بینند که در چند روز، از کودکی به پیری می‌رسند.

کودکانی که لبخند را فراموش کرده‌اند و با هر باز شدن در، نگرانند خبر تلخی وارد اتاق شود. هیچ پزشکی نسخه‌ای برای درمان خاطره‌های تلخ جنگ ندارد. بعضی زخم‌ها روی پوست دیده می‌شوند و بعضی تا پایان عمر در دل باقی می‌مانند.بدترین تصویر جنگ، ساختمان‌های ویران نیستند. دردناک‌ترین تصویر، کودکی است که میان آن ویرانه‌ها دنبال خانه خود می‌گردد.

4

خانه‌ای که دیروز پنجره‌هایش رو به آفتاب باز می‌شد و امروز فقط تلی از خاک است. او هنوز باور دارد شاید گوشه‌ای از اتاقش باقی مانده باشد، شاید ماشین اسباب‌بازی‌اش را پیدا کند، شاید دفتر نقاشی‌اش سالم مانده باشد. امید کودک، حتی میان آوار هم خاموش نمی‌شود.

جنگ، کودکان را از آینده‌شان جدا می‌کند. معلمی که قرار بود خواندن بیاموزد، کلاسش را از دست می‌دهد. دوستی که قرار بود همبازی فردا باشد، ناپدید می‌شود. جشن تولدی که قرار بود با شمع و کیک برگزار شود، جای خود را به شبی تاریک می‌دهد که در آن، همه آرزو می‌کنند فقط زنده بمانند.

کودکی که باید دغدغه‌اش انتخاب رنگ مداد باشد، ناگهان یاد می‌گیرد صدای هواپیماها را از هم تشخیص بدهد. این دانشی نیست که هیچ کودکی سزاوار آموختنش باشد.هر جنگی - هر کجا که رخ بدهد - یک حقیقت به همراه تلخ دارد. کودکان بیشترین بهای تصمیم‌هایی را می‌پردازند که در آن هیچ سهمی نداشته‌اند. آنها آغازکننده هیچ نبردی نیستند، اما پایان بسیاری از لبخندها در چهره آنها نوشته می‌شود. کودک زخمی، کودک آواره و کودکی که فرصت زندگی را از دست می‌دهد، یادآور این حقیقت است که جنگ و خشونت، پیش از هر چیز معصومیت را هدف می‌گیرد.شاید روزی همه ساختمان‌های ویران دوباره ساخته شوند. نیروگاه‌ها و راه‌آهن تعمیر شوند.

پل‌ها از نو قد بکشند و شهرها جان بگیرند. اما چگونه می‌توان کودکی را که با ترس خوابیده است، به همان آرامش نخستین بازگرداند؟ چگونه می‌توان خاطره آخرین آغوش پدر یا آخرین لبخند مادر را از میان دود و آتش بیرون کشید؟ بعضی ویرانی‌ها با آجر و سیمان ترمیم می‌شوند، بعضی هرگز.کودکان به دنیا نیامده‌اند تا صدای انفجار را حفظ کنند. سهم آنها از زندگی باید خنده باشد، دویدن در حیاط مدرسه باشد، نقاشی خورشید و درخت باشد، قصه‌های پیش از خواب باشد، دست‌های گرم خانواده باشد.

هیچ کودکی نباید آرزو کند بتواند شب را بدون صدای جنگ بخوابد.کاش روزی برسد که تمام کودکانی که این شب‌ها از صدای انفجار می‌ترسند، صبح را با آواز پرنده‌ها آغاز کنند. کاش هیچ مادری مجبور نباشد میان دود و آوار، نام فرزندش را فریاد بزند. کاش هیچ پدری با دستان لرزان، اسباب‌بازی خاک‌گرفته کودکش را از میان ویرانه‌ها بیرون نکشد. کاش جهان، پیش از هر تصمیمی، یک لحظه به چشم‌های کودکی فکر کند که هنوز معنای جنگ را نمی‌داند، اما تمام رنج آن را با جان کوچک خود احساس می‌کند.دنیا، اگر قرار است جای بهتری باشد، از لبخند کودکان آغاز می‌شود. هر جا که آن لبخند خاموش شود، انسانیت نیز زخمی خواهد شد.

 

محتوای حمایت شده

تبلیغات متنی

  • اخبار داغ
  • جدیدترین
  • پربیننده ترین
  • مطالب مرتبط

وبگردی

برای ارسال نظر کلیک کنید

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت، «نی نی بان» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.