مردها هم تغییر میکنن
بیایین صادق باشیم: بدن زنم به خاطر بارداری بعد از زایمان تغییر کرده، ولی خب که چی؟ تغییرات برن به جهنم، اون همون موقرمز ِ لجباز ِ جذابیه که بود. و بدن من هم تغییر کرده. وقتی ازدواج کردم، ۲۷ سال داشتم. وزنه بردار بودم، دونده بودم، هنوز حس ورزشکار بودن داشتم. امروز، تنها زمانی که وزنه میزنم وقتیه که دختر کوچولوم رو بلند میکنم و دور اتاق میچرخونم، دوندگی روتینام معمولاً دنبال کردن بچهی سه سالهمه و بزرگترین حریفم برای کشتی گرفتن این سؤاله که موقع ریخت و پاش برای زایمان ۳ تا پیتزا بخورم یا ۶ تا.
قضاوت یا رفاقت
اینکه بدن بعد از زایمان زنم رو قضاوت کنم خیلی زننده است چون خودخواهانه و کوته فکرانه است؛ منظورم اینه که من هیچی از اپیزیاتومی (برشی که طی جراحی در واژن زن ایجاد میشه تا به زایمان کمک کنه و از آسیب به بافتها جلوگیری بشه) یا خطوط راه راه ببری یا تبعیض در محل کار نمیدونم و اینها پاداشهایی هستن که یه نومادر میتونه انتظارش رو داشته باشه.این جوری به قضیه نگاه کنین: اگه یکی از دوستان صمیمی فوتبالی شما برای چند ماه از زمین دور باشه، تو این فرآیند کلی اضافه وزن پیدا کنه، و بعدش هم جراحی شکمی بزرگی رو باید پشت سر بذاره، شرط میبندم که شما هیچ وقت دربارهی جای زخمها، یا ماهیچههای کمتر چابک اون فکر نمیکنین. به خاطر اینکه شما بیشتر مشغول این هستین که به اون بگین «ایول رفیق، تو زنده موندی!» تنها تفاوت بین اون سناریو و بارداری اینه که همسرتون نه تنها زنده مونده بلکه به شکل معجزهآسایی انسان دیگهای رو هم به دنیا آورده. و نه فقط هر انسانی - اون انسان بچهی شما ست. و اون بچه بخشی از خانوادهی شما ست.
نتیجه گیری
من عاشق ِ بدن بعد از زایمان زنم هستم چون، وقتی به اون نگاه میکنم، خانوادهام رو میبینم، و خانوادهی من هر روز به زندگی ارزش زنده بودن رو میده. و همین طور به این خاطر که، بعد از همهی چیزهایی که من سرش آوردم، باز هم با من میخوابه.
برای ارسال نظر کلیک کنید
▼