۱۴۲۹۰۲

قصه کوتاه برای کودک، کلید مادربزرگ

مادربزرگ یک کلید توی کیفش دارد. من یک بار از او پرسیدم: «مادربزرگ، این کلید مالِ کجاست؟» مادربزرگ آهی کشید و گفت: «یک وقت این کلید خانه‌ام بوده».

مادربزرگ یک کلید توی کیفش دارد. من یک بار از او پرسیدم: «مادربزرگ، این کلید مالِ کجاست؟» مادربزرگ آهی کشید و گفت: «یک وقت این کلید خانه‌ام بوده».
مادربزرگ یک کلید توی کیفش دارد. من یک بار از او پرسیدم: «مادربزرگ، این کلید مالِ کجاست؟» لُپ‌های مادربزرگ قرمز شد. آهی کشید و گفت: «یک وقت این کلید خانه‌ام بوده».
بعد یواشکی گریه کرد. من گفتم: «مادربزرگ تو داری گریه می‌کنی؟!»
مادربزرگ آهسته گفت: «به کسی چیزی نگویی».
خدایا تو خوبی. من یواشکی به تو می‌گویم، کمک کن وقتی این بار مادربزرگ به کلیدش نگاه می‌کند،
لبخند بزند.

داستانک: فریبرز لرستانی «آشنا»

محتوای حمایت شده

تبلیغات متنی

  • اخبار داغ
  • جدیدترین
  • پربیننده ترین
  • مطالب مرتبط

وبگردی

برای ارسال نظر کلیک کنید

▼

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت، «نی نی بان» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.