۱۴۴۶۶۴

قصه کوتاه برای بچه ها، دوستی زرافه و کبوتر

یکی بود یکی نبود. یک زرافه و کبوتر با هم دوست بودند. کبوتر مریض شد. دیگر نمی‌توانست پرواز کند و توی لانه‌اش روی درخت بلندی استراحت می‌کرد.

یکی بود یکی نبود. یک زرافه و کبوتر با هم دوست بودند. کبوتر مریض شد. دیگر نمی‌توانست پرواز کند و توی لانه‌اش روی درخت بلندی استراحت می‌کرد.
زرافه با گردن درازی که داشت به خوبی می‌توانست کبوتر را ببیند و برایش غذا ببرد. او با مهربانی به دوستش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. یعنی تو به زودی خوب می‌شوی.
کبوتر نوکش را باز می‌کرد و آهسته می‌گفت: «بق‌بق‌بقو، بق‌بق‌بقو». یعنی آخه دوست خوبی مثلِ تو دارم.

سروده: فریبرز لرستانی «آشنا»

محتوای حمایت شده

تبلیغات متنی

  • اخبار داغ
  • جدیدترین
  • پربیننده ترین
  • مطالب مرتبط

وبگردی

برای ارسال نظر کلیک کنید

▼

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت، «نی نی بان» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.