۲۲۴۷۸

داستان قبل از خواب کودکان، ماجرای باغ سیب!

ایستاده‌ام توی جاده‌ای که منتهی می‌شود به باغ سیب. کتاب و دفترهایم زیر بغلم است.

همشهری آنلاین:ایستاده‌ام توی جاده‌ای که منتهی می‌شود به باغ سیب. کتاب و دفترهایم زیر بغلم است .

باد به سرو صورتم می‌خورد و اشعه‌های خورشید مستقیم توی چشمانم. پر از شوق رفتنم! حس می‌کنم دوباره قدم ۱۳۸ سانت شده. یکی از کتاب‌های آقا جان را کش رفته‌ام و قلبم تاپ‌تاپ می‌زند. باد شدت پیدا می‌کند و موهای مشکی‌ام از زیر روسری گلدار بنفشم می‌رقصد .

وای الان است که آقاجان بیرون بیاید و بگوید: «دختر ! سر ظهری این جا چه کار می‌کنی؟ برو بگیر بخواب.» و من بغض گلویم را فرو دهم و حرفی برای گفتن نداشته باشم. اما این طور نمی‌شود .

الان سال‌هاست که آقاجان یک جایی همین نزدیکی‌ها زیر بستر خاکی‌اش خوابیده است. گره‌ روسری‌ام را سفت می‌کنم. کتاب‌هایم را زیر بغلم محکم‌تر می‌فشارم و شروع به دویدن می‌کنم. ریه‌هایم پر از اکسیژن نشاط می‌شود .

دامن گلدار سرخم موج برمی‌دارد. آه! باز هم همان بوهای آشنا و همان چهره‌های قدیمی. درخت‌های پیر سیب و آواز پرندگان باغ . گل‌های وحشی بازیگوش و رودخانه نقره‌ای مهربان. کتاب آقاجان چقدر قشنگ است !
چقدر من این سیب‌های کال را دوست دارم! چقدر باد قشنگ آوازش را در گوش برگ‌های سبز می‌خواند! چقدر من خوشحالم! کم‌کم اشعه‌های خورشید نارنجی رنگ و ملایم‌تر می‌شوند و من می‌دانم که وقت رفتن است .

از در باغ که بیرون می‌آیم. دوباره قدم 166 سانت می‌شود و مانتوی رنگ و رو رفته قهوه‌ای‌ام را بر تن دارم . آرام‌آرام از باغ سیب دور می‌شوم و حس می‌کنم کوله‌ای از خاطرات شیرین گذشته بر روی دوشم سنگینی می‌کند.

محتوای حمایت شده

تبلیغات متنی

  • اخبار داغ
  • جدیدترین
  • پربیننده ترین
  • مطالب مرتبط

وبگردی

برای ارسال نظر کلیک کنید

▼

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت، «نی نی بان» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.