۳۹۶۷۶

قصه قبل از خواب کودکان، پاگنده و پیشی‌ کوچولو

پاگنده، موجود پرموی بزرگی بود که خلاف ظاهر خشن و ترسناکش، قلب مهربانی داشت. او، همیشه دوست داشت بین بقیه، به‌راحتی زندگی کند.

شهرزاد: پاگنده، موجود پرموی بزرگی بود که خلاف ظاهر خشن و ترسناکش، قلب مهربانی داشت. او، همیشه دوست داشت بین بقیه، به‌راحتی زندگی کند.

یک روز، پیشی‌کوچولو، کنار برکه نشسته بود و در تنهایی، به درون برکه، سنگ می‌انداخت. موج‌ها را نگاه و فکر می‌کرد که یک کار جالب انجام دهد تا بقیه، برایش هورا بکشند.

پاگنده، او را از دور دید، رفت کنارش، و به‌آرامی گفت: «پیشی‌کوچولو، نترسی‌ها. منم، پا گنده. اصلا هم اذیتت نمی‌کنم.» پیشی‌کوچولو، آب دهانش را قورت داد و به‌آرامی، به پاگنده سلام کرد.

پاگنده خوش‌حال شد که پیشی نترسیده. آرام نشست و گفت: «تو، اولین کسی هستی که از من نترسیدی و گذاشتی کنارت بشینم! می‌دونی، بقیه فکر می‌کنن من، خیلی خطرناکم و از من می‌ترسن، اما من، خیلی بی‌آزارم و فقط نارگیل می‌خورم.»

پیشی، با شنیدن این حرف، خیالش راحت شد. نفس عمیقی کشید و به پاگنده لبخند زد. پاگنده، خیلی بیش‌تر، خوش‌حال شد و از پیشی‌کوچولو خواست روی او سوار شود و با هم به گردش بروند.

پیشی‌کوچولو، از پیشنهاد او خوش‌اش آمد؛ چون تا به حال، کسی با پاگنده دوست نشده بود. این‌طوری، هم بقیه می‌فهمیدند که پاگنده، بی‌خطر است و هم برای پیشی، هورا می‌کشیدند. پیشی‌کوچولو دوید و نشست روی سر پاگنده و با هم به گردش رفتند.

اگر پاگنده بیاد کنارت، چی کار می‌کنی؟

محتوای حمایت شده

تبلیغات متنی

  • اخبار داغ
  • جدیدترین
  • پربیننده ترین
  • مطالب مرتبط

وبگردی

برای ارسال نظر کلیک کنید

▼

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت، «نی نی بان» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.