یک بچه گربهی کوچولو، آمده بود توی حیاط خانهی پدربزرگ. حسین آن را با دست برداشت و فشارش داد. گفتم: «گناه دارد. بچه…
بروس خرس بزرگی بود که در جنگلی سرسبز زندگی می کرد. موهای تن بروس قهوه ای تیره بودند و او چهار چنگال بزرگ داشت، روی…
یکی بود، یکی نبود. همین دور و برها مرد مغازه داری بود که یک روز صبح، مثل هر روز در مغازه اش را باز کرد.
یکی بود، یکی نبود. مرد با خدایی بود که با همسرش زندگی می کرد. آن ها سال ها بود که با هم ازدواج کرده بودند اما بچه دار…
از دیرباز تا کنون شعر کودک از زندگی روزمره کودکان الهام گرفته است و مورد علاقه ی کودکان واقع شده است. اما به راستی این…
آن وقتی که بابابزرگ و مامانبزرگ تو بچه بودند، ترانهها قشنگی میخواندند. ترانههایی که حالا هم قشنگ هستند.
در یکی از روزهای گرم تابستان جوجه کلاغ کوچولویی کنار برکه نشسته بود و خودش را در آب نگاه میکرد. کمی آن طرفتر…