نی نی بان

برچسب ها
برچسب: قصه
یه خانواده عزیز و مهربون که دو تا بچه داشتن توی یه خونه روستایی زندگی میکردن...
کد: ۱۴۷۰۱۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۸


مورچه جان و فیل جان با هم همسایه بودن، مورچه طبقه پایین زندگی میکرد و فیل طبقه بالا...
کد: ۱۴۷۰۰۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


میون دشتی باصفا برکه زیبایی بود، برکه قصه ما هر سال توی زمستون یخ میبست اونوقت هزارپا و...
کد: ۱۴۷۰۰۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


یه روز مادربزرگ نوه عزیزش پویارو صدا زد و گفت پویا جون میخوام برات یه اسباب بازی بخرم...
کد: ۱۴۷۰۰۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


دو تا لوبیا با هم همسایه بودن، یکی از لوبیاها سفید بود و اون یکی قرمز. لوبیای سفیدرنگ که اسمش سفیدی بود...
کد: ۱۴۷۰۰۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


روزی از روزها وقتی نگین کوچولو از خواب بیدار شد دید که مادربزرگ مهربونش بعد از مدت ها به خونشون اومده...
کد: ۱۴۷۰۰۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


انگشت های دست هر کدوم قد و نیم قد، چاق و لاغر کنار همدیگه به خوبی و خوشی زندگی میکردن...
کد: ۱۴۷۰۰۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


علی و مریم دو تا خواهر و برادر دوقلوی 7 سالن که خیلی مهربونن. اونا به پدر و مادرشون کمک میکنن...
کد: ۱۴۶۹۹۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


صبح که فرشته کوچولو از خواب بیدار شد و صبحانشو خورد، رفت که عروسکشو برداره و بازی کنه...
کد: ۱۴۶۹۹۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود آسمون یه باغچه بود. توی این باغچه شاپرک، ملخک و مورچه...
کد: ۱۴۶۹۹۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


کوه بلند روبروی رودخونه و دشت ایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد خورشید خانم...
کد: ۱۴۶۹۹۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


پیراهن صورتی مدت ها بود که پشت ویترین شیشه ای مغازه بود. توی ویترین مغازه بجز پیراهن صورتی...
کد: ۱۴۶۹۹۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


فصل زیبای بهار بود، همه جا سرسبز و قشنگ. باغچه ها پر از گل های رنگارنگ بودن..
کد: ۱۴۶۹۹۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود. توی یه روستای قشنگ چندتا خونه بود...
کد: ۱۴۶۹۹۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


کنار یه کوه بلند یه رودخونه پرآب بود کنار رودخونه یه دشت سرسبز و یه کوهپایه قشنگ بود...
کد: ۱۴۶۹۹۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


یه روز بهاری پدر وقتی به خونه اومد به مادر و رضا گفت آماده بشین فردا صبح میریم به روستا...
کد: ۱۴۶۹۹۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


شب بود ماه درست وسط آسمون داشت میدرخشید و همه جارو روشن میکرد، ستاره ها کمی دورتر...
کد: ۱۴۶۹۹۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


یه روز بهاری که همه جا پر از گل و سبزه بود، خاله سوسکه میخواست بره عروسی...
کد: ۱۴۶۹۸۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


تقریبا آخرای فصل بهار بود که یه روز پدر وقتی از سرکار به خونه اومد گفت آماده باشین که فردا...
کد: ۱۴۶۹۸۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


توی قصه ما خروس قرمزی بود، اون از اینکه میتونست قوقولی قوقول کنه خیلی خوشحال بود...
کد: ۱۴۶۹۸۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷