نی نی بان

برچسب ها
برچسب: قصه
روزای آخر زمستون بود، عمو باغبان مهربون کنار جویبار قشنگ نزدیک دیوارای باغ تعداد زیادی نهال کاشت...
کد: ۱۴۶۹۷۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


مینا کوچولو کنار مادربزرگ مهربونش نشسته بود. اون شب قرار بود یه عالمه مهمون داشته باشن...
کد: ۱۴۶۹۷۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


مریم قصه ما با پدر و مادر در یک روستا زندگی میکردن، اونا بعضی از روزا توی تنور خودشون نون درست میکردن...
کد: ۱۴۶۹۷۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


مریم خانم مادر پرستو کوچولو با خانواده اش در منزلی زندگی میکردن. پدر خانواده به ماموریت رفته بود...
کد: ۱۴۶۹۶۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


بهار چند وقتی بود که از راه رسیده بود، همه جا زیبا شده بود. گاهی هوا ابری میشد گاهی آفتابی...
کد: ۱۴۶۹۶۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


هزارپا توی خونه نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد و به خودش میگفت هنوز وقت هست...
کد: ۱۴۶۹۶۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


در اعماق آب های آبی ماهی های زیادی کنار همدیگه زندگی میکردن، چند وقتی بود بین ماهی ها جنب و جوشی به پا بود...
کد: ۱۴۶۹۶۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


مداد رنگیا به ترتیب ایستاده بودن تا توی یه دفتر نقاشی قشنگ نقاشی بکشن و نقاشیارو رنگ بزنن...
کد: ۱۴۶۹۶۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


یه روز بهاری بچه ها وقتی دیدن هوا خوبه تصمیم گرفتن یه بازی دست جمعی انجام بدن...
کد: ۱۴۶۹۶۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


مادربزرگ هر چند وقت یکبار میومد به خونه سینا اینا، چند روزی میموند و به سینا خیلی خوش میگذشت...
کد: ۱۴۶۹۶۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


در باغی پر از درختای سبز و گل های رنگارنگ، غنچه کوچک گل سرخی زندگی میکرد...
کد: ۱۴۶۹۶۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


چند روزی بود که بهار از راه رسیده بود چلچله ها از راه دور برگشته بودن...
کد: ۱۴۶۹۶۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود. یه باغچه بود پر از گل های رنگارنگ...
کد: ۱۴۶۹۶۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکی نبود، شب بود یه شب پرستاره...
کد: ۱۴۶۹۵۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


فصل بهار بود و در یه دشت پر از گل های رنگارنگ یه رودخونه پرآب بود که جوشان و خروشان میگذشت...
کد: ۱۴۶۹۵۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


یه خونه قشنگ روستایی بود کنار یه رودخونه پرآب نزدیک یه باغ بزرگ...
کد: ۱۴۶۹۵۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


همه کتاب ها مرتب توی قفسه چیده شده بودن، بعضی از کتابا کوچیک و لاغر بودن، بعضیا...
کد: ۱۴۶۹۵۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


مهسا کوچولوی قصه ما خیلی خوشحال بود آخه اون روز عروسی عمو علی بود...
کد: ۱۴۶۹۵۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


مریم کوچولوی قصه ما هر روز از مامانش پول میگرفت و ظهر نشده انقدر خوراکی میخرید که...
کد: ۱۴۶۹۵۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


میون یه گله بزرگ بزغاله کوچولویی بود، بزغاله کوچیک قصه ما مثله برف سفید و زیبا بود...
کد: ۱۴۶۹۵۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴