نی نی بان

برچسب ها
برچسب: قصه صوتی دانلود
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود...
کد: ۱۴۶۹۴۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


مریم کوچولوی قصه ما یه مادربزرگ مهربون داشت که خیلی وقتا می نشست و به حرفاش گوش میکرد...
کد: ۱۴۶۹۴۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


یه شهر بود، یه شهر که خیلی بزرگ بود با یه عالمه خیابون و توی خیابوناش یه عالمه...
کد: ۱۴۶۹۴۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


چند وقت بود که بهار اومده بود و به همه جا سر زده بود، با اومدن بهار گل ها جوونه زدن...
کد: ۱۴۶۹۴۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


پروانه کوچولو قصه ما یه مادربزرگ مهربون داشت که بهش میگفت عزیز جون...
کد: ۱۴۶۹۴۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۴


توی جنگل حیوونای مختلف با هم دوست بودن، یک روز در هوای گرم خرگوشک و موشی به رودخونه میرن تا خنک بشن...
کد: ۱۴۶۸۵۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


یه روز مریم کوچولو با مامانش برای خریدن اسباب بازی به یه مغازه رفتن، توی این مغازه اسباب بازیای زیادی بود...
کد: ۱۴۶۸۵۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


عماد کوچولویه قصه ما پسر خیلی خوبیه، یه خواهر بزرگتر داره که اسمش مریمه، خواهر عماد میره مدرسه و درس میخونه...
کد: ۱۴۶۸۵۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


یه صبح قشنگ، علف کوچولویه قصه ما سرش و از تو خاکا بیرون آورد و آروم آروم به بیرون نگاه کرد...
کد: ۱۴۶۸۵۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


یه روز صبح که موش کوچولو داشت به مدرسه میرفت برای خودش آواز میخوند و به صدای پرنده ها گوش میداد...
کد: ۱۴۶۸۵۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


تو یه خونه بزرگ و چند طبقه چندتا بچه کوچیک بودن که با هم دوست بودن و با هم بازی میکردن...
کد: ۱۴۶۸۵۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


تو یه باغ قشنگ که پر از بوته های گل و درختای پر از شکوفه بود، بلبل کوچیک و خوش صدا اما شکمویی زندگی میکرد...
کد: ۱۴۶۸۵۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود، تو یه دشت بزرگ زیر آسمون آبی...
کد: ۱۴۶۸۴۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود هیچکس نبود، مثله همیشه تو یه جنگل سبز حیوونای مختلف با خوبی و خوشی با هم زندگی میکردن...
کد: ۱۴۶۸۴۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


تو یه سبزه زار چندتا گل رنگارنگ و قشنگ پیش هم زندگی میکردن که خیلی با هم مهربون بودن...
کد: ۱۴۶۸۴۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


روزی از روزا فرید کوچولو نشست کنار پنجره و شکل حیاط خونه مادربزرگش و کشید اون چندتا جوجه قشنگ و...
کد: ۱۴۶۸۴۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


شیما کوچولوی قصه ما هر روز توی ایون خونشون با چشمای سیاه و قشنگش به آسمون نگاه میکرد...
کد: ۱۴۶۸۴۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


جنگل قصه ما جنگل خوبی ها و دوستی ها بود، نه اینکه هیچوقت مشکلی برای هیچکدوم از گلا و درختا نباشه اما...
کد: ۱۴۶۸۴۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


علی کوچولو یه شب بعد از اینکه شامشو خورد، به مامان و باباش شب بخیر گفت و رفت به اتاقش اما...
کد: ۱۴۶۸۴۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱


نازی کوچولو قصه ما دختر خیلی خوبیه، آخه همیشه به بزرگترا سلام میکنه...
کد: ۱۴۶۸۳۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۱