نی نی بان

برچسب ها
برچسب: قصه صوتی کودکان
به عنوان یک والد مسئولیت‌ پذیر، چند مدت یک‌ بار خود را موظف به قصه گویی به کودکانتان می‌دانید؟
کد: ۲۰۸۰۹۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۸/۰۶/۱۱


با شروع بهار و اومدن این فصل قشنگ همه حیوونا چه اونایی که به خواب زمستونی رفته بودن مثل...
کد: ۱۴۷۰۲۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۸


مهسا کوچولوی قصه ما مهمون مادربزرگ بود. اون خیلی دلش میخواست مادربزرگ مثل همیشه...
کد: ۱۴۷۰۱۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۸


در ته آب های آبی شهری بود به اسم شهر ماهی ها. توی شهر ماهی ها همه چیز مرتب بود...
کد: ۱۴۷۰۱۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۸


یه روز که هوا نه خیلی گرم و نه خیلی سرد بود حلی حلزون تصمیم گرفت از خونش بیرون بیاد و...
کد: ۱۴۷۰۱۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۸


یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود، مادربزرگ توی ایون خونه نشسته بود...
کد: ۱۴۷۰۱۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۸


یه خانواده عزیز و مهربون که دو تا بچه داشتن توی یه خونه روستایی زندگی میکردن...
کد: ۱۴۷۰۱۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۸


مورچه جان و فیل جان با هم همسایه بودن، مورچه طبقه پایین زندگی میکرد و فیل طبقه بالا...
کد: ۱۴۷۰۰۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


میون دشتی باصفا برکه زیبایی بود، برکه قصه ما هر سال توی زمستون یخ میبست اونوقت هزارپا و...
کد: ۱۴۷۰۰۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


یه روز مادربزرگ نوه عزیزش پویارو صدا زد و گفت پویا جون میخوام برات یه اسباب بازی بخرم...
کد: ۱۴۷۰۰۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


دو تا لوبیا با هم همسایه بودن، یکی از لوبیاها سفید بود و اون یکی قرمز. لوبیای سفیدرنگ که اسمش سفیدی بود...
کد: ۱۴۷۰۰۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


روزی از روزها وقتی نگین کوچولو از خواب بیدار شد دید که مادربزرگ مهربونش بعد از مدت ها به خونشون اومده...
کد: ۱۴۷۰۰۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


انگشت های دست هر کدوم قد و نیم قد، چاق و لاغر کنار همدیگه به خوبی و خوشی زندگی میکردن...
کد: ۱۴۷۰۰۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


علی و مریم دو تا خواهر و برادر دوقلوی 7 سالن که خیلی مهربونن. اونا به پدر و مادرشون کمک میکنن...
کد: ۱۴۶۹۹۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


صبح که فرشته کوچولو از خواب بیدار شد و صبحانشو خورد، رفت که عروسکشو برداره و بازی کنه...
کد: ۱۴۶۹۹۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود آسمون یه باغچه بود. توی این باغچه شاپرک، ملخک و مورچه...
کد: ۱۴۶۹۹۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


کوه بلند روبروی رودخونه و دشت ایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد خورشید خانم...
کد: ۱۴۶۹۹۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


پیراهن صورتی مدت ها بود که پشت ویترین شیشه ای مغازه بود. توی ویترین مغازه بجز پیراهن صورتی...
کد: ۱۴۶۹۹۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


فصل زیبای بهار بود، همه جا سرسبز و قشنگ. باغچه ها پر از گل های رنگارنگ بودن..
کد: ۱۴۶۹۹۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود. توی یه روستای قشنگ چندتا خونه بود...
کد: ۱۴۶۹۹۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷