۲۲۴۳۲

قصه خواب برای کودکان، گنجشک سرگردان

قصه خواب برای کودکان، گنجشک سرگردان

دو دکمه سیاه چشمانش را با نگرانی به آدم‌های دورو برش دوخته بود. صدایش هم در نمی‌آمد. بال‌های قهوه‌ای کوچکش را باز و با ترس به دورترین جای اتوبوس پرواز کرد. بیشتر خانم‌هایی که از رویشان رد شد، جیغ کوتاهی کشیدند.

همشهری آنلاین: دو دکمه سیاه چشمانش را با نگرانی به آدم‌های دورو برش دوخته بود. صدایش هم در نمی‌آمد. بال‌های قهوه‌ای کوچکش را باز و با ترس به دورترین جای اتوبوس پرواز کرد. بیشتر خانم‌هایی که از رویشان رد شد، جیغ کوتاهی کشیدند. بهش نگاه کردم. بالا و پایین شدن بدنش را در اثر ترس می‌دیدم و نگاه نگرانش را که به پنجره‌های بسته اتوبوس خیره شده بود. پیرزنی که کنار پنجره نشسته بود، نگاهی به عقب انداخت و با غرغر گفت: "این دیگه از کجا پیداش شد؟!" و برگشت و رو به بغل‌دستی‌اش ادامه داد: "در و پیکر که نداره !"

کمی آن‌طرف‌تر مادری دست پسر کوچکش را به زور می‌کشید: "نرو مادر! می‌ترسه، کل اتوبوس‌رو به هم می‌ریزه..." اما پسربچه اخم کرده بود و با اصرار می‌خواست برود و گنجشک بیچاره را بگیرد. دختری که کنار من ایستاده بود، با بی‌حوصلگی گفت: "خدا کنه شروع به سروصدا نکنه که اصلاً حوصله‌اش‌رو ندارم "

پیرمردی که در قسمت مردها نشسته بود، عصایش را در هوا تکان داد و گفت: "خب پنجره‌رو واکنین تا حیوونکی بره..." یکی از خانم‌ها دستش را به طرف پنجره دراز کرد تا آن را باز کند، اما یکی دیگر گفت: "نه خانم، باز نکن تورو خدا! هوا خیلی سرده .

بالاخره خودش یه‌جوری می‌ره!" ولی من همچنان به گنجشک کوچک نگاه می‌کردم. چقدر ریز بود. حتماً آدم‌ها را غول‌های بی‌شاخ و دمی می‌دید که هر لحظه می‌خواهند بلایی سرش بیاورند... پسربچه‌ای که یک بسته فال در دستش بود، از زیر میله اتوبوس به این طرف آمد: "ببخشید! فکر کنم این به دردم می‌خوره!" و آرام و با احتیاط، در حالی که انگشتش را به نشانه سکوت روی بینی‌اش گذاشته بود، جلو رفت. به گنجشک که رسید، گنجشک کمی عقب رفت .

پسرک سریع با دستانش به او حمله برد... گنجشک از جایش پرید و با قدرت تمام در اتوبوس به پرواز در آمد... بیشتر خانم‌ها جیغ کشیدند و قسمت آقایان هم پر از صدای خنده و غرغر شد. گنجشک هراسان از این طرف به آن طرف می‌رفت. گاهی روی شانه کسی می‌نشست و وقتی می‌دید که او جیغ می‌کشد، سراغ دیگری می‌رفت و پسرک هنوز دنبالش بود .

اَه... وای. داره می‌آد این‌ور... چی‌کار می‌کنی آقا پسر؟... ولش کن... بیا این‌ور ...


داشتم دیوانه می‌شدم که یکی فریاد زد: "بسه دیگه "

اتوبوس ساکت شد و همه نگاه‌ها به سمت پیرمردی چرخید که مشغول خوردن قرص بود... گنجشک هم آن بالا ساکت ایستاده بود که اتوبوس در ایستگاه توقف کرد... گنجشک آرام به همه نگاه کرد. انگار از آدم‌ها بدش آمده بود. بال‌هایش آرام به پرواز در آمدند. او اولین کسی بود که در آن ایستگاه از اتوبوس پیاده شد ..

لینک هدیه

محتوای حمایت شده

تبلیغات متنی

  • اخبار داغ
  • جدیدترین
  • پربیننده ترین
  • گوناگون
  • مطالب مرتبط

برای ارسال نظر کلیک کنید

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت، «نی نی بان» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

هم اکنون دیگران می خوانند