163
کد: 205503
11 مرداد 1398 - 20:41
بعضی از بچه ها در محیط هایی رشد می کنند که از نظر جسمی و روحی آسیب می بینند و مورد سو استفاده قرار می گیرند و یا بدتر از این.

یک بار شنیدن این عبارات از کودک به معنای آسیب دیدن سلامت روان کودک نیست و در صورتیکه یک یا چند مورد از این عبارات را مدام تکرار می کند می توان احتمال داد که سلامت روان کودک آسیب دیده و به کمک احتیاج دارد.
اغلب اوقات وقتی یک نفر درباره ی سلامت روان خودش در چالش است و تقلا می کند، نمی خواهد این را به ما بگوید. این موضوع در مورد سلامت روان کودک هم صادق است، آنها خیلی اوقات هیچ واژه ای ندارند برای بیان این که سلامت روان شان چگونه است.
بعضی از بچه ها در محیط هایی رشد می کنند که از نظر جسمی و روحی آسیب می بینند و مورد سو استفاده قرار می گیرند و یا بدتر از این. آنها می دانند که مشکلی وجود دارد و سلامت روان شان آسیب دیده اما نمی توانند آن را بیان کنند. بعضی از پرخاشگری و عصبانیت استفاده می کنند که نسبت به سکوت راه بهتری است برای این که نشان دهند که سلامت روان شان آسیب دیده و به خود کشی فکر می کنند و ممکن است به خودشان آسیب بزنند.
بعضی دیگر ممکن است نشانگان اختلالات روانی را تجربه کنند و خودشان متوجه نباشند، و یک بزرگسال آگاه و قابل اعتماد هم پیدا نمی کنند تا برای سلامت روان آنها قدمی بردارد.
دلایل زیادی وجود دارد که یک کودک ممکن است از کلمات رمزی ای استفاده کند که معنایشان می شود:
(( من به کمک احتیاج دارم.)) مهم نیست که شرایط کودک چیست، این مهم است که ما در مورد آن عباراتی حرف می زنیم که ، چیزی را جستجو می کنند. صحبت راجع به این عبارات می تواند به ما کمک کند که بچه هایی را که از نظر سلامت روان آسیب دیده اند و دچار چالش شده اند را شناسایی کنیم و به منابع کمک و حمایت مورد نیاز برسانیمشان.
برای پیدا کردن آنچه مردم به بچه ها می گویند وقتی که آنها از نظر سلامت روان شرایط سختی دارند، از جامعه بزرگ کسانی که با شرایط مد نظر ما به مراکز مشاوره مراجعه کرده و درخواست کمک کرده بودند ، کمک گرفتیم. آنها می گویند این عبارات در طول رشدشان کد و رمزی بوده برای بیان این که : (( من به کمک احتیاج دارم.)) ، در ادامه چند نمونه را ذکر می کنیم:

۱- حالم خوب نیست
اضطراب و افسردگی من خودشان را به صورت دردهای فیزیکی نشان می دادند. من همیشه یک کودک بیمار بودم و همیشه دل درد و سر درد داشتم و در نهایت فقط یاد گرفتم با این دردها زندگی کنم. حالا وقتی به عقب نگاه می کنم می توانم بگویم آنها بیماری نبودند بلکه سلامت روان من آسیب دیده بود و با این علایم به من می گفت که : (( من به کمک احتیاج دارم.))
به ویژه وقتهایی که فعالیتهای اجتماعی برنامه ریزی می شد، حالم خوب نبود.پدرم به جای این که سعی کند اضطراب اجتماعی و افسردگی مرا درک کند، می گفت: تو می خواهی وقتی بزرگ شدی یک آدم منزوی و تارک دنیا بشی.

۲- من خسته ام
من خسته ام واقعا برایم به این معنا بود که،سلامت روان من آسیب دیده ، من نیاز دارم این افکار را از ذهنم بیرون بیندازم، لطفا کمکم کنید تا موضوع دیگری را پیدا کنم و روی آن متمرکز شوم. من اضطراب داشتم، ولی تا بزرگسالی تشخیص داده نشده بود. اما وقتی به عقب نگاه می کنم، همه نشانه های اضطراب از همان کودکی وجود داشته. 

۳- دلم درد می کند
دل درد های مکرر کودک عوارض جانبی اضطراب مزمن است. آن دل درد های مکرر و بیهوش شدن ها به دلیل حملات وحشت (پنیک) ،نشانه آن بود که سلامت روان من دچار آسیب شده و من آگاه نبودم که مبتلا به اضطراب هستم. همه بزرگترها ی اطرافم فکر می کردند من در پی جلب توجه هستم. این داستان شیره ی وجودم را کشید. 

۴- من می توانم شب خانه شما بمانم؟
تماس با دوستان و درخواست این که : میشه بیام خونتون و شب هم بمانم؟، حتی اگر صبح قرار بود به مدرسه بروم ،اصلا کار اشتباه و بی ادبانه ای نبود وقتی برای دور شدن از جنگ هایی که والدین معتادم به راه می انداختند، این کار را می کردم. 

۵- من نمی دانم
من نمی دانم، پاسخ من به بیشتر سوالات بود. من می ترسیدم پاسخ اشتباهی بدهم و به خاطر آنچه گفته ام قضاوت شوم. حتی زمانی که احتیاج به کمک داشتم هم از درخواست آن ناتوان بودم.

۶- من می ترسم
کسی مرا درک نمی کرد وقتی مدام این عبارت را تکرار می کردم. این عبارت را دائم می گفتم و گریه می کردم. دوستانم فکر می کردند من دیوانه بودم. معلمم نمی دانست چطور با من تعامل کند. والدینم فکر می کردند نابالغ و بچه گانه رفتار می کنم. آنها باور نداشتند و نمی دانستند که سلامت روان این دختر کوچولو آسیب دیده. من می ترسم، هنوز یکی از عبارات هر بار است، که حمله وحشت را تجربه می کنم. 

۷- هیچ کس مرا دوست ندارد
وقتی که من بچه بودم، کد من (( هیچ کس مرا دوست ندارد)) بود. صادقانه بگویم هیچ کس از من مراقبت نمی کرد و به من اهمیت نمی داد،و من با اختلال دوقطبی، بزرگ شدم. ۵ دوره درمان حرفه ای برای من گذاشتند تا بالاخره به فردی که الان هستم تبدیل شدم. الان گاهی اوقات تنها کسی هستم که من را دوست دارد و این بد نیست. 

۸- می خواهم بروم خانه 
من الان دریافته ام که این ممکن است عبارتِ یک کودک با افکار خودکشی باشد. خانه حسِ امنیت است، حسی که من در هیچ جای دیگر نداشتم.من فقط می خواستم در امنیت باشم و استراحت کنم. حتی وقتی در خانه بودم هم در آینه به خودم نگاه می کردم و با صدای بلند این را تکرار می کردم.

۹- من خسته ام
این یک کد بود برای منی که دچار آسیب های سلامت روان بودم، به این معنا که (( از احساس این روزهایم و از زندگی خسته ام.))

۱۰- من احساس می کنم که در رویا هستم
همیشه احساس می کردم در رویا هستم و هیچ چیز واقعی نیست، شاید حدود۲۵ سال طول کشید تا من دریافتم که به اختلال مسخ شخصیت، اضطراب و افسردگی مبتلا هستم. ج.ل

۱۱- نمی توانم فکر کنم
تکالیف و مدرسه باعث شدند سلامت روان من صدمه ببیند و دچار اضطراب شدید شوم تا جایی که احساس می کردم اصلا نمی توانم متمرکز شوم و فکر کنم. 

۱۳- نمی خواهم بروم مدرسه
من ۸ سالم بود که اولین حمله وحشت را تجربه کردم، این اتفاق در مدرسه افتاد. خیلی سخت بود چون من نمی دانستم چه اتفاقی دارد بر من می افتد.

۱۴- من نمی توانم انجامش دهم
من در رویارویی با هر چالش و تکلیف دشواری، استفراغ می کردم و گریه می کردم. خیلی درگیر هیجاناتم بودم. وقتی صحبت راجع به یک چالش یا کار نسبتا دشوار می شد یا شرایط به یک باره تغییر می کرد جدا غمگین می شدم و… س.و

۱۵- قلبم درد می کند
یادم می آید که در ۷ سالگی شروع شد که به والدینم گفتم قلبم درد می کند. این اضطراب بود و من حمله وحشت را تجربه می کردم.
اگر شحص یا اشخاصی را با این نشانگان می شناسید که به کمک نیاز دارند با ما در تماس باشید.
به یاد داشته باشید، بسیاری از مسائل و اختلالات کودکان در سن کم قابل درمان هستند و بخشی از آن ها در بزرگسالی غیر قابل درمان. همین الان اقدام کنید.

مشاوره ویدیویی
ارسال نظر
*پر کردن قسمت هایی که ستاره دارد ضروری است.
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: