128
کد: 206459
22 مرداد 1398 - 23:03
همه مادران در طول چند هفته اول پس از زایمان، زمان خود را با کودکشان می گذرانند و یک سری فراز و نشیب های احساسی برای آن ها پیش می آید، به همین ترتیب برای شما نیز همین گونه خواهد بود.

همه مادران در طول چند هفته اول پس از زایمان، زمان خود را با کودکشان می گذرانند و یک سری فراز و نشیب های احساسی برای آن ها پیش می آید، به همین ترتیب برای شما نیز همین گونه خواهد بود. بد نیست بدانید که این ایام برای یکی از مادران چگونه گذشته است.

هفته اول
در حالی که شوهر من، ما را از بیمارستان به خانه می برد، عقب ماشین نشسته بودم و سر نوزاد تازه متولدم را که در صندلی ماشین مخصوصش گذاشته بودیم در تمام مسیر نگه داشته بودم. به نظر می رسید مسئول این موجود کوچک بودن که حتی توانایی نگه داشتن گردنش را هم ندارد، عجیب و غریب ترین حس جهان است. هنگامی که به خانه رسیدیم، صندلی او را به سمت پله ها روی زمین گذاشتم، نشستم و به او خیره شدم.
شش هفته اول با یک نوزاد، مجموعه ای از فراز و نشیب های احساسی برای مادران و پدران است، آن هم فراز و نشیب های بزرگ! البته این اتفاق گذراست و پس از اتمام این دوران، شما آن را به شکل یک خاطره در تاریکی و وهم به یاد می آورید.
خوشبختانه، زیاد نوشتن، خواندن و مرور یادداشت هایم، تصویر واضحتری از آنچه که آن روزها و شب ها به آن شباهت داشت، به من نشان داد. امیدوارم خاطرات من به آمادگی مادران دارای نوزاد، کمک کند و این مادران جدید احساس کمبود کمتری داشته باشند و با فراز و نشیب های احساسی پیش آمده راحت تر کنار بیایند.

روز اول در خانه: چهارمین روز زندگی نوزاد
پس از اینکه پس از مدت ها خیره شدن به فرزندم پس از خوابیدنش، تصمیم گرفتم چشم هایم را از فرزندم بردارم، اولین کاری که انجام دادم دوش گرفتن بود. این کار با توجه به عمل سزارین من آسان نبود. دکتر به من گفته بود که می توانم ناحیه عمل را مرطوب کنم، اما من بسیار محتاط بودم. همچنین نمی خواستم که آب به نوک سینه ها و محل زخم من برسد، بنابراین شستن موها، اگر نگوییم که تقریباً غیرممکن به نظر می رسید، اما بسیار مشکل بود.
سپس من کار اصلی خود را به عنوان مادر از سر گرفتم: تغذیه نوزاد. اما این هم، به نظر ساده نبود. شاید تصور کنید که محل تغذیه کودک یعنی نوک سینه ها در معرض آسیب نباشد، اما حداقل در ابتدا اینگونه نیست، حتی اگر شما این کار را درست انجام داده باشید.
نوزاد طبیعی بود، اما من نه، او دهانش را باز می کرد و نوک پستان را طلب می کرد، اما قبل از اینکه دهان او در جای اشتباه گیر کند، خود من واقعاً عصبی بودم.
روز دوم: خواب، لطفاً
شما همواره درباره خستگی والدین دارای نورسیده می شنوید، اما چند روز اول را می توانید به واسطه وجود آدرنالین و هورمون های اسرار آمیز بدنتان بگذرانید. سپس، به آرامی، کمبود خواب شروع می شود و نه تنها شما با مشکل مواجه می شوید، بلکه به سرازیری افتاده و زندگی تان مختل می شود.
در شب دوم، ما در خانه هنوز همه چیز را نمی دانستیم و محتاج به زمان خواب بیشتری بودیم. نوزاد اغلب بر روی سینه من یا پدرش بود و بین ما دست به دست می شد. وقتی باردار شدم، فکر کردم که هرگز کودک را در تختخواب خود نخواهم گذاشت، اما اکنون می بینم این امکان وجود دارد که همه بتوانند دراز بکشند، حداقل برای این شب های اول.
روز سوم: تغذیه آشفته
صبح ها روال مشابهی پیدا کرده بودند: من بچه را شیر می دادم که به سرعت او را به سکسکه وا می داشت و تقریباً به طور مداوم، در طول چند هفته اول ادامه داشت.
همسرم برایم صبحانه آماده می کرد و در طول خوردن من، بچه را نگه می داشت. بعد دوباره شیر می خواست. هنگامی که او در آغوش من به خواب می رفت، می ترسیدم او را زمین بگذارم، زیرا فکر می کردم ممکن است بیدار شود و بخواهد دوباره شیر بخورد.
از لحاظ جسمی، ران و مچ دستم هنوز از بیمارستان ورم داشت. همیشه تشنه بودم و برای مدت کوتاهی برای بریده شدن شکمم، که هنوز درد داشت، پروفن مصرف می کردم. شکم من کاملاً محدب شده بود و با این که همه می گفتند به شکل صاف قبلی برخواهد گشت ولی من هرگز فکر نمی کردم دیگر چنین اتفاقی بیفتد!
ما نوزاد را به پزشک متخصص اطفال بردیم. او ۳ کیلو و ۲۰۰ گرم به دنیا آمده بود، وقتی که بیمارستان را ترک کردیم ۲ کیلو و ۹۴۰ گرم وزن داشت و در لحظه مراجعه به پزشک ۳ کیلو و ۱۰۰ گرم بود.
به طور معمول از دست دادن چند ده گرم درست پس از تولد طبیعی است و پس از مدتی آن ها دوباره وزن فوق را به دست می آورند. دکتر می خواست او را در سه روز به وزن تولدش بازگرداند، که به نظر می رسد به سادگی قابل انجام بود.
روز چهارم: کمی بهتر
همسرم کارهایی داشت که باید برای انجام آنها می رفت، اما خوشبختانه من حمایت خانواده ام را داشتم. خواهرم و همسرش بعد از ظهر آمدند و ۹۰ دقیقه کارآمد را با من بودند. من به آن نیاز داشتم، زیرا خسته و عصبی بودم.
بچه پس از پرستاری و مراقبت من هنوز گریه می کرد و من نمی دانستم که به جز شیر دادن، آروغ زدن و در آغوش گرفتن او باید چه کنم؟
آنجا بود که احساس کردم خودم نیاز به مادر دارم و خوشبختانه مادر من آن شب با قصد ماندن تا دو هفته پیش من آمد. من فکر نمی کنم که هیچگاه از دیدن او این قدر خوشحال شده باشم.
روز پنجم: ناامیدی!
همسرم تمام روز کار کرده بود و از ساعت ۱۰ شب خواب آلود بود. در حالی که من با بچه، کماکان عصبی نشسته بودم، به من کمک کرد تا چرتی بزنم، اما مجدداً بچه را برای شیر خوردن ساعت ۱ نیمه شب به من سپرد.
روز ششم: دوباره نزد متخصص اطفال رفتیم
کودک وزن تولدش را دوباره به دست آورده بود. به نظر می رسید که شیردهی کار خود را درست انجام می داد. حالا ما فقط باید روی خواب شب او تمرکز می کردیم. او خیلی با نمک بود!

هفته دوم
روال عادی شروع می شود
بچه در نهایت در دو مقطع چهار ساعته می خوابید. از ساعت ۱۱ شب و پس از تغذیه تا ۳ صبح که مجدداً شیر می خورد و از آن موقع تا ۷ صبح. به خاطر نگه داشتن زمانهایی که او باید شیر می خورد، در شرایطی که خودم محروم از خواب بودم واقعاً مشکل بود، حتی وعده های غذایی در طول روز نیز همین گونه بودند، چه برسد به وعده های غذایی شب.
من برای اجرای بهتر وظایفم برخی مواقع چرت می زدم، اما همانطور که انتظار داشتم، آن قدرها هم سر حال نمی شدم. هنوز نمی توانستم خیلی سریع راه بروم و سینه ام هنوز حساس بود. بند ناف بچه افتاد و من و مادرم آن را نگه داشتیم تا به همسرم نشان بدهیم.
گریه همچنان ادامه دارد
طرح جدید من استفاده از گهواره برای خواب او بود و قنداق کردنش بعضی اوقات کمک می کرد تا حتی او یک ساعت و نیم بخوابد که چیزی شبیه به معجزه بود. اما بعداً شب دوباره سخت می خوابید و هر سوی قضیه چیزی خوب پیش می رفت در سوی دیگر یک جای کار می لنگید.
وقتی کودک در ساعت ۳ صبح بی قراری می کرد، ما عبارت “کولیک”را در کتاب کودک جستجو کردیم. اما هیچ الگویی از کولیک با او مطابقت نمی کرد. بالاخره همسرم با دستش او را به جلو و عقب تکان داد، همانگونه که پرستارها را در بیمارستان مشغول این کار دیده بود. به نظر می رسید این کار جواب داد.
هفته دوم پایان می یابد: بیشتر اعضای خانواده برای دیدنش می آیند
پدرم آمد. به نظر می رسید کمی عصبانی است! زیرا پیر شده و اکنون او در واقع یک پدربزرگ است!
من و همسرم اولین قدم ها را با کودک زدیم. اما هنوز درد داشتم و نگران بچه بودم. همسرم می گفت که احساس یک محافظ را دارد، گویا می خواهد یک حلقه در اطراف خانواده داشته باشد که هیچ کس نتواند به حریم بچه نفوذ کند.

هفته سوم
هورمون ها نوسان دارند
آن موقع بچه کم کم یک چیزهایی را درک می کرد، مانند انگشتان و پیراهن من در حالی که مشغول پرستاری از او بودم. در حالی که او را شیر می دادم و نگاهی به قامت کوچولوی شگفت انگیز خود داشتم، کم کم پس از چندین روز احساس آرامش نیز داشتم.
من این حس را دوست داشتم زیرا من تنها کسی بودم که او را از این زاویه می دیدم. یک دوست که کودکش چند ماه بزرگتر بود، می گفت که ظرف یک ماه می توانم در هنگام تایپ کردن و صحبت کردن با تلفن نیز بچه را شیر بدهم. اما آن موقع من نمی توانستم چنین چیزی را تصور کنم! به نظر می رسید آن موقعیت، بسیار مهم بود.
ما کودک را با اقوام خود گذاشته و برای شام بیرون رفتیم، آن هم برای اولین بار از زمانی که باردار شده بودم. حس عجیبی بود، اما تنها با شوهرم، ولو تنها برای یک ساعت، حسی شبیه به آزاد شدن داشت. هر چند همه اش مشغول صحبت راجع به فرزندمان بودیم.
بهبود من روند بهتری پیدا کرده بود و حدود ۹ کیلوگرم وزن کم کرده بودم. اما هورمون های من هنوز پر نوسان بودند. یک ژاکت برای بچه خریداری کردم. غمگین بودم که والدینم ما را ترک می کردند و فاصله زیاد آن ها تا ما اکنون بیش از هر زمان دیگری حس می شد.

هفته سوم با استحمام خاتمه می یابد
برای اولین بار بچه را به حمام بردیم، کلاً یک دقیقه طول کشید و ما همه اش نگران احساس سرمایش بودیم. وقتی او را خشک می کردیم، موهایش زیبا و فرفری بود. سپس او را نشاندیم و او خود را در تلفن همراه ما دید. او قطعاً نسبت به محیط اطرافش آگاهی خوبی داشت.

هفته چهارم شروع می شود: احساس مادر بودن
اولین روزی که ما با هم بودیم و همسرم تعطیل بود، اولین تصاویر رسمی را از کودک گرفته و منتشر کردیم. خیلی احساس افتخار و غرور داشتم که با موفقیت این چند روز را سپری کرده بودم! اما بعد از سپری شدن این هفته، احساس موفقیت به پایان رسید و متوجه حقیقت بزرگی شدم، بله من یک مادر بودم و زمان من دیگر متعلق به خودم نبود. مراقبت تمام وقت از کودک بی حد و مرز و مشکل است.
از آنجایی که همسرم مجدداً سر کار می رفت، دائماً در حال تلاش برای خوابیدن سر ساعت بود. از سوی دیگر، من مدام با گریه کودک درگیر بودم و احساس عصبانیت می کردم و در چنین حالی، زمانی که شوهرم برای کمک به من داوطلب می شد نیز بر سر او فریاد می زدم که برگرد برو بخواب. همه اش کار این هورمون ها بود. من تا زمانی که هر دو به خواب می رفتیم، کنار بچه می ماندم.
بخشی از آنچه من در آن مقاطع انجام می دادم عضویت و شرکت در یک گروه جدید مادران بود. صحبت با زنانی که دقیقاً می دانند که چگونه و چه فراز و نشیب های احساسی داری، بسیار آرامش بخش بود!
در کل ساعات شب که همسرم به رختخواب می رفت و من از خواب بیدار می شدم، متوجه می شدم که بخشی از مشکل من این است که من حساس هستم که اینقدر کم می خوابم. بنابراین تصمیم گرفتم که سعی کنم آرام باشم و چیزهایی را که واقعیت دارد ببینم و دچار وسواس نشوم.

هفته چهارم با تحرکات انفجاری به پایان می رسد
بچه ها کثیف کاری دارند و من لباس های زیادی می شستم. از بالا و پایین، استفراغ و پوشک. معمولاً همه لباس های بچه خیس بودند. خیس بودن صندلی ماشین، خود بچه و لباس هایش، شلوارها و لباس های من و کف خانه در این مقطع طبیعی تلقی می شد.
اما بچه ها نکات دلپذیر نیز زیاد دارند. وقتی او، من یا همسرم را می دید صداهای کوچکی از خود در می آورد و ما برایش غش می کردیم.

هفته پنجم : نقطه عطف حس مادری
من متوجه شدم که چگونه از یک حامل جلوی بچه استفاده کنم و به پیاده روی بروم. می توانستیم با دوستانمان به رستوران رفته و بچه را در کالسکه بخوابانیم. من بعد از ظهر آن روز وقتی فکر کردم که او در حال خفگی است، فریاد زدم، اما لحظاتی بعد او سرفه کرد، طوری که بدیهی بود خوب است و این مورد هم به خیر گذشت.
همچنین نقاط عطف بیشتری هم وجود دارد: برخی از آکنه های نوزاد بر روی گونه هایش به سرعت محو می شوند. در نهایت، در پنج و نیم هفتگی او لبخند می زند، دهانش را جمع می کند و چشمانش را حرکت می دهد!
شب ها هنوز سخت ترین زمان برای همه بود. یک شب، همانطور که بچه فریاد می زد، همسرم به کنار من آمد و من طبق معمول او را پس زدم. او مرا ترک کرد، اما بعداً به خاطر جریحه دار کردن احساساتش از او عذرخواهی کردم. تازه درک می کردم که چگونه رابطه من با فرزندم می تواند رابطه ام با شوهرم را نیز پیچیده کرده و تحت تاثیر قرار دهد.
ما یک قرار ملاقات یک ماهه با پزشک داشتیم. بچه ۴ کیلو و ۲۵۰ گرم وزن و ۵۸ سانتی متر قد داشت. دکتر می گوید انتظار رشد شش هفته ای او برآورده شده و هشدار می دهد که بچه در صورت نبود من به یک پرستار دائمی نیاز دارد، چیزی که تا کنون نداشت!
او هر وقت گرسنه است شیر می خورد و این دقیقاً همان چیزی است که من باید انجام دهم و طبیعت من نیز اینگونه بود. او همچنین به ما نشان داد که هنگام دل درد کودک چگونه باید او را نگه داریم، سر درست بالا و در آغوش! او سر بچه را بالا برد و اینگونه نگاه داشت. ما خیلی احساس افتخار و عشق می کردیم!

منبع: سرسره
مشاوره ویدیویی
ارسال نظر
*پر کردن قسمت هایی که ستاره دارد ضروری است.
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: