نی نی بان

برچسب ها
برچسب: قصه
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود. توی یه روستای قشنگ چندتا خونه بود...
کد: ۱۴۶۹۹۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


کنار یه کوه بلند یه رودخونه پرآب بود کنار رودخونه یه دشت سرسبز و یه کوهپایه قشنگ بود...
کد: ۱۴۶۹۹۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


یه روز بهاری پدر وقتی به خونه اومد به مادر و رضا گفت آماده بشین فردا صبح میریم به روستا...
کد: ۱۴۶۹۹۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


شب بود ماه درست وسط آسمون داشت میدرخشید و همه جارو روشن میکرد، ستاره ها کمی دورتر...
کد: ۱۴۶۹۹۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


یه روز بهاری که همه جا پر از گل و سبزه بود، خاله سوسکه میخواست بره عروسی...
کد: ۱۴۶۹۸۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


تقریبا آخرای فصل بهار بود که یه روز پدر وقتی از سرکار به خونه اومد گفت آماده باشین که فردا...
کد: ۱۴۶۹۸۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


توی قصه ما خروس قرمزی بود، اون از اینکه میتونست قوقولی قوقول کنه خیلی خوشحال بود...
کد: ۱۴۶۹۸۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


پدر و مادر بچه ها رو صبح زود از خواب بیدار کردن تا با هم برن کوه. اون روز قرار بود صبحانه و ناهار...
کد: ۱۴۶۹۸۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


یه روزی که مثل همیشه علی به زمین ورزشی رفته بود تا با دوستاش فوتبال بازی کنه...
کد: ۱۴۶۹۸۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


میثم قصه ما میخواست یه نقاشی بکشه که از همه نقاشیاش بهتر باشه واسه همین...
کد: ۱۴۶۹۸۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


پریا کوچولو صاحب یه عروسک شده بود، اون عروسک و خاله نرگس براش خریده بود...
کد: ۱۴۶۹۸۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


اون روز عقدکنان خاله نسرین بود، مادر برای مینا دختر کوچولوی قصمون از چند روز جلوتر کلی نقل ...
کد: ۱۴۶۹۸۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


یه صبح قشنگ بهاری قورباغه کوچولو از خونش بیرون اومد تا توی آب برکه صورتش و بشوره...
کد: ۱۴۶۹۸۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


توی قصه ما یه دختر قشنگ و مامانی هست به اسم مریم، مریم کوچولو کنار پنجره ایستاده بود و...
کد: ۱۴۶۹۷۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


اون روز توی خونه علی اینا یه خبرایی بود، یه عالمه مهمون داشتن از فامیل گرفته تا همسایه...
کد: ۱۴۶۹۷۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


یه پسر کوچولویی بود به اسم سبحان، سبحان یه دوست خیلی خوب و صمیمی داشت...
کد: ۱۴۶۹۷۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


چند سال پیش توی یه روستای قشنگ و سرسبز تعداد زیادی باغ میوه و مزرعه گندم بود...
کد: ۱۴۶۹۷۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


یه دختر کوچولویی بود به اسم مریم، مریم با پدر و مادر زندگی میکرد. یه دوست خیلی خوبی داشت به اسم لیلا...
کد: ۱۴۶۹۷۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود. روزی روزگاری توی یه دشت سرسبز گل ها و درختای زیادی بودن...
کد: ۱۴۶۹۷۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


یه روز بعدازظهر که علی کوچولو حسابی حوصلش سررفته بود. سراغ اسباب بازیاش رفت تا با اونا بازی کنه...
کد: ۱۴۶۹۷۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶