نی نی بان

برچسب ها
برچسب: قصه
پدر و مادر بچه ها رو صبح زود از خواب بیدار کردن تا با هم برن کوه. اون روز قرار بود صبحانه و ناهار...
کد: ۱۴۶۹۸۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


یه روزی که مثل همیشه علی به زمین ورزشی رفته بود تا با دوستاش فوتبال بازی کنه...
کد: ۱۴۶۹۸۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


میثم قصه ما میخواست یه نقاشی بکشه که از همه نقاشیاش بهتر باشه واسه همین...
کد: ۱۴۶۹۸۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


پریا کوچولو صاحب یه عروسک شده بود، اون عروسک و خاله نرگس براش خریده بود...
کد: ۱۴۶۹۸۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


اون روز عقدکنان خاله نسرین بود، مادر برای مینا دختر کوچولوی قصمون از چند روز جلوتر کلی نقل ...
کد: ۱۴۶۹۸۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


یه صبح قشنگ بهاری قورباغه کوچولو از خونش بیرون اومد تا توی آب برکه صورتش و بشوره...
کد: ۱۴۶۹۸۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۷


توی قصه ما یه دختر قشنگ و مامانی هست به اسم مریم، مریم کوچولو کنار پنجره ایستاده بود و...
کد: ۱۴۶۹۷۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


اون روز توی خونه علی اینا یه خبرایی بود، یه عالمه مهمون داشتن از فامیل گرفته تا همسایه...
کد: ۱۴۶۹۷۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


یه پسر کوچولویی بود به اسم سبحان، سبحان یه دوست خیلی خوب و صمیمی داشت...
کد: ۱۴۶۹۷۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


چند سال پیش توی یه روستای قشنگ و سرسبز تعداد زیادی باغ میوه و مزرعه گندم بود...
کد: ۱۴۶۹۷۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


یه دختر کوچولویی بود به اسم مریم، مریم با پدر و مادر زندگی میکرد. یه دوست خیلی خوبی داشت به اسم لیلا...
کد: ۱۴۶۹۷۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود. روزی روزگاری توی یه دشت سرسبز گل ها و درختای زیادی بودن...
کد: ۱۴۶۹۷۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


یه روز بعدازظهر که علی کوچولو حسابی حوصلش سررفته بود. سراغ اسباب بازیاش رفت تا با اونا بازی کنه...
کد: ۱۴۶۹۷۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


روزای آخر زمستون بود، عمو باغبان مهربون کنار جویبار قشنگ نزدیک دیوارای باغ تعداد زیادی نهال کاشت...
کد: ۱۴۶۹۷۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


مینا کوچولو کنار مادربزرگ مهربونش نشسته بود. اون شب قرار بود یه عالمه مهمون داشته باشن...
کد: ۱۴۶۹۷۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


مریم قصه ما با پدر و مادر در یک روستا زندگی میکردن، اونا بعضی از روزا توی تنور خودشون نون درست میکردن...
کد: ۱۴۶۹۷۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


مریم خانم مادر پرستو کوچولو با خانواده اش در منزلی زندگی میکردن. پدر خانواده به ماموریت رفته بود...
کد: ۱۴۶۹۶۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


بهار چند وقتی بود که از راه رسیده بود، همه جا زیبا شده بود. گاهی هوا ابری میشد گاهی آفتابی...
کد: ۱۴۶۹۶۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


هزارپا توی خونه نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد و به خودش میگفت هنوز وقت هست...
کد: ۱۴۶۹۶۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶


در اعماق آب های آبی ماهی های زیادی کنار همدیگه زندگی میکردن، چند وقتی بود بین ماهی ها جنب و جوشی به پا بود...
کد: ۱۴۶۹۶۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۶