نقل است که مردی به نام نزار بوده است که سه پسر داشته است. پسران نزار به دلیل هوش بالایی که داشتند، بین تمام قبایل معروف بودند.یک روز نزارپسرانش را خواست و به آنها گفت:«شماعزیزان،باعث افتخارو سربلندی من و قبیلهتان هستید؛اما با ماندن دراینجا استعدادتان هدرمیرود.شما باید هوش و تجربه را با هم داشته باشید تا بتوانید مردان کاملی شوید.برای تجربهى بیشتر هم باید سفرکرد!»
پسران نزار با خوشحالی پیشنهاد پدر را پذیرفتند و پس ازچند روز،قدم به راه تجربه در سرزمینهای دور گذاشتند.
آنها شهرها،آبادیها وروستاهای زیادی را پشت سرگذاشتند تا به سرزمین بحرین رسیدند.درنزدیکی یکی ازشهرهای بحرین، به مردی برخوردند که با ناراحتی پیش میآمد.مرد ازآنها پرسید:«شما یک شتر بیصاحب ندیدهاید؟»
پسربزرگترگفت:«همان شتری که یک پایش میلنگد؟»
مرد گفت:«بله!شترمن میلنگید.»
پسروسطی پرسید:«همان شتری که یک چشمش کوراست؟»
مرد سرش را تکان داد و گفت: «همان است. یک چشم شتر من کوراست.» پسرکوچکتر هم گفت: «یک لنگهى بارش هم روغن بود و لنگهى دیگرشهد.درست است؟»
مرد عرب باخوشحالی فریاد زد:«درست گفتید! تمام نشانههای شتر مرا درست گفتید. حالا شترم کجاست؟»
پسربزرگتر گفت: «از همین راهی که ما آمدهایم برو؛حتماً شترت را پیدا میکنی! » مردعرب رفت ولی هرچه گشت، شترش را پیدا نکرد.و هرچه هم میگشت، بیشتر مطمئن میشد که گم شدن شتر، زیر سر همان مسافران غریب است. پس با عجله به شهر برگشت و سراغ سه مرد غریبه را گرفت. وقتی ازجا و مکان استراحتشان باخبر شد، به نزد حاکم رفت و تمام جریان را گفت. حاکم لحظهای فکرکرد و گفت: «حق با تو میباشد!اگر آنها شتر تو را ندزدیدهاند؛پس چطور توانستهاند مشخصاتش را بدهند؟»
مرد عرب با ناراحتی گفت:«میترسم شتر بیچارهام را بین راه پیدا کرده و خورده باشند.»
حاکم گفت:«شاید هم دزد باشند.درکنار راهها میگردند و شترهایی را که از کاروان جدا شدهاند میدزدند و به افرادشان که در همان اطراف پرسه میزنند، میدهند.»
حاکم با تعجب گفت:«مگر میشود؟» برادر بزرگترلبخندی زد و گفت:«بله،میشود! در راه که میآمدیم،متوجه جای پای شتری شدم که معمولی نبود.رد سه تا از پاهایش گود بود و جای پای چهارمش گود نبود و روی زمین کشیده شده بود.من از همین نشانه فهمیدم که یک پایش لنگ است.»
برادر وسطی گفت:«من هم در راه متوجه شدم که شتر؛فقط علفهای یک طرف راه را خورده است و علفهای طرف دیگر،سالم است. از این نشانه فهمیدم که یک چشم شتر کور است.»
حاکم با تعجب سرش را تکان داد و از برادر دیگرپرسید:«خوب! تو چه نشانهای دیدی؟»
برادر کوچکترگفت:«جابهجا در یک طرف راه مورچهها جمع شده بودند و در طرف دیگر؛ مگسها!فهمیدم که در یک لنگه بار روغن بوده که مورد علاقه مورچهها است و در طرف دیگرشهد که مگسها جمع شدهاند.»
حاکم با تحسین به برادرها نگاه کرد و گفت: «آفرین به شما برادران باهوش!حالا بیشتر از قبل علاقمند هستم تا شما را دراین شهر نگهدارم.وجود افرادی مثل شما؛غنیمت است.»پسران نزار به یکدیگر نگاه کردند و بعد برادر بزرگترگفت:«ما درابتدای سفرمان هستیم.اگراینجا بمانیم، آموزشمان ناتمام میماند.ما دنبال تجربه کردن هستیم؛ چون تجربه، بهترین معلم است.»
برای ارسال نظر کلیک کنید
▼