1222
کد: 170728
09 مرداد 1400 - 17:05
روزی روزگاری خانوم اردکه روی تخم هاش نشسته بود و استراحت می کرد که احساس کرد از تخم ها صدایی میاد.
روزی روزگاری خانوم اردکه روی تخم هاش نشسته بود و استراحت می کرد که احساس کرد از تخم ها صدای ضعیفی می آید. از روی تخم ها بلند شد.
تخم ها شروع به شکستن کردند و جوجه ها از تخم بیرون آمدند. یکی از جوجه ها خیلی بزرگ و زشت بود. چند روز گذشت، جوجه اردک های دیگر با او بازی نمی کردند و او را اذیت می کردند. مرغها به او نک می زدنند و همه حیوانات به او می خندیدند.
یک شب که دیگر جوجه اردک زشت نتوانست این همه ناراحتی را تحمل کند، از حیاط طویله خارج شد و تا جایی که می توانست دوید. او دوید تا اینکه به نزدیکی مردابی رسید. صبح هنگامی که تعدادی از اردک ها پرواز می کردند متوجه تازه وارد شدند. از او پرسیدند: تو کی هستی؟
 
قصه ای برای بچه ها، جوجه اردک زشت
 
جوجه اردک ماجرا را تعریف کرد. آنها گفتند: تو می توانی اینجا بمانی. او خوشحال شد اما قبل از اینکه کاری کند صدای شلیک گلوله ای را شنید و غاز به درون مرداب افتاد.
یک سگ گنده داخل آب پرید تا آنها را بگیرد. سگ لحظه ای به جوجه نگاه کرد و سپس رفت. جوجه اردک گفت: خدایا متشکرم، من اینقدر زشتم که حتی سگ هم مرا نمی خواهد. بالاخره مدتی گذشت و زمستان هم تمام شد.
یک روز صبح که لای نیزار خوابیده بود گرمای خورشید را احساس کرد. کش و قوسی به بالهایش داد و به طرف باغی که یک حوض بزرگ وسط آن بود پرواز کرد.
او کنار حوض نشست و سرش را روی آب خم کرد. در انعکاس آب، قوی بسیار زیبایی دید. آن جوجه اردک زشت حالا یک قوی زیبا شده بود.
مشاوره ویدیویی
ارسال نظر
*پر کردن قسمت هایی که ستاره دارد ضروری است.
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: