22925
کد: 22496
16 فروردين 1398 - 22:35
یکی بود؛ یکی نبود. سال ها پیش از این زن و شوهری بودند که خلق و خویشان با هم جور نبود. زن کاربر و زیر و زرنگ بود و مرد تتنبل و دست و پا چلفتی و همیشه خدا با هم بگو مگو داشتند.

شهرزاد: یکی بود، یکی نبود. سال ها پیش از این زن و شوهری بودند که خلق و خویشان با هم جور نبود. زن زرنگ بود و مرد تنبل و دست و پا چلفتی و همیشه خدا با هم بگو مگو داشتند.  

یک روز زن از دست شوهرش عاصی شد و گفت: «ای مرد! خجالت نمی کشی از دم دمای صبح تا سر شب تو خانه پلاسی و هی دور و بر خودت می لولی و از خانه پا نمی گذاری بیرون؟» 

مرد گفت: «برای چه از خانه برم بیرون؟ بابام چند تا گاو و گوسفند برام ارث گذاشته و چوپان ها آن ها را می برند می چرانند و از فروش شیر و پشمشان به ما پولی می دهند. به کار و بار توی خانه هم تو سر و سامان می دهی.»

زن گفت: «پخت و پز غذا، شست و شو و رفت و روب خانه با من. اما آب دادن گوساله با خودت. این یکی به من هیچ ربطی ندارد.» 

مرد گفت: «نکند خیال می کنی تو را آورده ام توی این خانه که فقط بخوری و بخوابی و روز به روز چاق و چله تر بشوی؟» 

زن گفت: «من را آوردی که خانه و زندگیت را رو به راه کنم و خودت را تر و خشک کنم، نیاوردی که گوساله را آب بدهم. دندت نرم خودت گوساله ات را آب بده.» 

مرد گفت: «این جور نیست! هر چه گفتم باید گوش کنی حتی اگر بگویم پاشو برو بالای بام و خودت را پرت کن پایین نباید به حرفم شک کنی.» 

خلاصه بعد از جر و بحث زیاد قرار بر این شد که آن روز گوساله را زن آب بدهد، اما از فردا صبح هر کس زودتر حرف زد از آن به بعد او گوساله را آب بدهد. 

فردا صبح زود زن از خواب بیدار شد و بعد از آب و جاروی خانه صبحانه را آماده کرد. مرد هم بیدار شد و بی آنکه کلمه ای به زبان بیاورد شروع کرد به خوردن صبحانه. 

زن دید اگر کنار شوهرش بماند ممکن است قول و قراری را که گذاشته اند یادش برود و برای اینکه خیالش از این بابت راحت بشود چادرش را سر کرد و رفت خانه همسایه. 

مرد برای اینکه حوصله اش کمتر سر برود رفت نشست رو سکوی دم در. طولی نکشید که گدایی پیدا شد و پس از دعای بسیار به جان مرد از او چیزی طلب کرد، اما هر چه خواهش و تمنا کرد، جوابی نشنید. گدا با صدای بلندتر دعا خواند و از مرد خواست که پولی، نان و پیازی یا چیزی به او بدهد. مرد با آنکه به گدا نگاه می کرد لام تا کام چیزی نگفت. 

گدا حیران ماند که این دیگر چه جور آدمی است که بربر نگاهش می کند، اما لب نمی جنباند و جوابش نمی دهد و با خودش گفت: «لابد کر است.» 

گدا رفت جلوتر و صدایش را تا جایی که می توانست بلند کرد و باز تقاضایش را تکرار کرد. مرد در دلش گفت: «فکر می کند نمی دانم زنم او را تیر کرده بیاید اینجا و من را وا دارد به حرف زدن تا مجبور شوم از این به بعد گوساله را آب بدهم. نه! اگر زمین به آسمان برود و آسمان به زمین بیاید و این مرد صبح تا شب بیخ گوشم هوار بکشد، زبانم را در دهان نمی چرخانم.» 

بگذریم! وقتی گدا دید حرف زدن با مرد فایده ندارد با خود گفت: «بیچاره! انگار تو این دنیا نیست.» 

رفت تو خانه توبره اش را گذاشت زمین و هر چه نان و پنیر در سفره بود خالی کرد توی توبره اش و راهش را گرفت و رفت. 

مرد همه این ها را می دید، اما چیزی نمی گفت و اعتراضی نمی کرد که نکند شرط را به زنش ببازد و مجبور شود گوساله را هر روز آب بدهد. 

پس از رفتن گدا، سلمانی دوره گرد از راه رسید و همین که دید مرد نشسته رو سکوی دم در سلام کرد و پرسید: «می خواهی سر و ریشت را اصلاح کنم؟»

مرد به خیال اینکه سلمانی را هم زنش فرستاده، جوابش نداد و بربر نگاهش کرد. سلمانی با خودش گفت :«سکوت نشانه رضاست.»  

 آینه را برد جلو صورت مرد و پرسید: «می خواهی ریشت را از ته بتراشم و زلفت را دم اردکی کنم؟» 

مرد همان طور ساکت ماند و سلمانی هم نه گذاشت و نه برداشت، تیغش را برداشت حسابی تیز کرد و ریش مرد را از ته تراشید و صورتش را مثل کف دست صاف و صوف کرد و زلفش را دم اردکی زد. بعد آینه گرفت جلو مرد و گفت: «ببین خوب شده؟»

مرد چیزی نگفت. 

سلمانی در دلش گفت: «این چه جور آدمی است که حتی زورش می آید بگوید دستت درد نکند.» 

بعد دستش را دراز کرد و گفت: «مزد ما را مرحمت کن از خدمت مرخص بشویم.» 

مرد این بار هم چیزی نگفت. سلمانی دو سه بار حرفش را تکرار کرد، اما فایده ای نداشت. سلمانی گفت: «خودت را به کری نزن. همین طور مفت و مجانی که نمی شود ترگل و ورگلت کنم. زود باش مزد ما را بده بریم باقی رزق و روزیمان را به دست بیاریم.» 

مرد باز هم جواب نداد. سلمانی که حوصله اش سر رفته بود دست کرد تو جیب مرد پول هایش را درآورد و رفت دنبال کارش. 

تازه سلمانی رفته بود که زن بندانداز از راه رسید و تا چشمش به مرد ریش تراشیده افتاد او را بند انداخت. زیر ابروهایش را ورداشت و به صورتش سرخاب سفیداب مالید و رفت. 

کمی بعد دزدی سر رسید و دور و بر خانه سر و گوشی آب داد. دید زنی با لباس مردانه و گیس بریده و صورت بزک کرده نشسته رو سکو. دزد رفت جلو. گفت: «خاتون جان! چرا در را باز گذاشته ای و بدون چادر و چاقچور نشسته ای اینجا؟» 

مرد جواب نداد. دزد جلوتر که رفت فهمید این آدم زن نیست و مرد است و دو دستی زد تو سرش و گفت: «خاک عالم بر سرت! این چه ریخت و قیافه ای است برای خودت درست کرده ای؟»  

مرد در دلش گفت: «می دانم تو را زنم فرستاده که زبانم را باز کنی و زحمت آب دادن گوساله بیفتد گردنم، اما کور خوانده ای! من از آن بیدها نیستم که به این بادها بلرزم.» 

دزد وقتی دید حرف زدن با مرد بی فایده است و هر چه از او می پرسد جوابی نمی شنود، رفت تو خانه و هر چه چیز سبک وزن و سنگین قیمت دم دستش آمد ریخت تو کوله پشتی اش و زد به چاک. 

حالا بشنوید از گوساله! 

گوساله زبان بسته کنج طویله از تشنگی بی تاب شد و با شاخش زد در را انداخت و آمد وسط حیاط و بنا کرد صدا کردن. مرد با خودش گفت: «این زن بدجنس به گوساله هم یاد داده صدا در بیاورد و من را وادار کند به حرف زدن.»

در این میان زن سر رسید. دید زنی حسابی بزک دوزک کرده نشسته دم در. خیال کرد شوهرش رفته هوو سرش آورده. تند رفت جلو گفت: «آهای! با اجازه کی پا گذاشته ای اینجا؟» 

مرد از خوشحالی فریاد کشید «باختی! باختی! زودباش به گوساله آب بده.» 

زن نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورد. دو دستی زد تو سر خودش و گفت: «خاک عالم بر سرم! چرا این ریختی شده ای؟ کی مویت را زده؟ کی ریشت را تراشیده؟ کی این قدر آرایشت کرده و این همه سرخاب سفیداب مالیده به صورتت؟» 

آن وقت به گوساله آب داد و رفت تو خانه دید همه چیز درهم برهم است. فهمید دزد آمده دار و ندارشان را برده.

زن برگشت پیش مرد. گفت: «مگر مرده بودی یا خوابت رفته بود که جلو دزد را نگرفتی؟»  

مرد گفت: «نه مرده بودم و نه خوابم رفته بود فقط حواسم جمع بود و می دانستم که همه این دوز و کلک ها زیر سر تو است و تو این ها را تیر کرده ای بیایند من را به حرف بیاورند و آب دادن به گوساله بیفتد گردن من.» 

زن گفت: «خاک بر سرت کنند لجباز که هست و نیست و آبرویت را روی لجبازی گذاشتی و باز خوشحالی که مجبور نیستی به گوساله خودت آب بدهی. حالا بگو ببینم دزد کی رفت و از کدام طرف رفت؟» 

مرد گفت: «چندان وقتی نیست که رفته. اما نفهمیدم از کدام طرف رفت.» 

زن از خانه زد بیرون و گوساله به دنبالش را افتاد. سر کوچه از بچه هایی که مشغول بازی بودند پرسید: «شماها ندیدید مردی که از خانه ما آمد بیرون از کدام طرف رفت؟» 

بچه ها سمتی را نشان دادند و گفتند: «از این طرف.» 

زن افسار گوساله را گرفت و به طرفی که بچه ها نشان داده بودند راه افتاد و کم کمک از شهر رفت بیرون. 

یک میدان بیشتر از شهر دور نشده بود که دید مردی کوله پشتی سنگین دوش گرفته و دارد می رود. زن از سر و وضع مرد فهمید که دزد خانه همین است. قدم هاش را تند کرد و بی آنکه نگاهی به دزد بیندازد از او جلو افتاد.

دزد صدا زد: «باجی جان! داری کجا می روی؟» 

زن جواب داد: «غریبم! دارم می روم شهر خودم.»   

دزد پرسید «چرا این قدر تند می روی؟» 

زن گفت: «می خواهم تا هوا تاریک نشده خودم را برسانم به کاروانسرایی که شب تک و تنها توی بیابان نمانم. اگر کس و کاری داشتم یواش یواش می رفتم و بیخودی خودم و این گوساله زبان بسته را خسته نمی کردم.»

دزد گفت: «دلت می خواهد با هم برویم؟» 

زن گفت «بدم نمی آید!» و با هم به راه افتادند. 

در بین راه زن آن قدر با درد حرف زد که دزد گفت: «خاتون باجی! تو شوهر نداری؟» 

زن گفت: «اگر شوهر داشتم تک و تنها با این گوساله راهی بیابان نمی شدم.»

خلاصه دزد از زن خواستگاری کرد و قرار و مدار گذاشتند همین که برسند به شهر بروند پیش قاضی مهر و کابین ببندند.

از آن به بعد با هم همدل و همزبان شدند و دل دادند و قلوه گرفتند تا دم دمای غروب آفتاب رسیدند به دهی.

دزد گفت: «بهتر است به اسم زن و شوهر برویم خانه کدخدا و شب را آنجا بمانیم.»

زن گفت «بسیار خوب! اما به شرطی که به من دست نزنی مگر بعد از رفتن به خانه قاضی.»

دزد قبول کرد و با هم رفتند به خانه کدخدا. کدخدا هم از آنها پذیرایی کرد.

وقت خواب که رسید زن رختخوابش را یک طرف اتاق پهن کرد و رختخواب دزد را طرف دیگر اتاق انداخت و جدا از هم خوابیدند.

نیمه های شب, وقتی خر و پف دزد رفت به هوا, زن بی سر و صدا بلند شد رفت از انبار خانه کدخدا کمی آرد برداشت؛ با آن خمیر شل و ولی درست کرد و آورد ریخت توکفش های دزد و کدخدا. بعد, کوله پشتی را انداخت به پشت گوساله؛ از در بیرون زد و راه خانه خودش را پیش گرفت.

زن کدخدا از صدای به هم خوردن در بیدار شد. کدخدا را بیدار کرد و گفت «انگار صدای در آمد؛ پاشو ببین مهمان های ما دزد از آب در نیامده باشند.»

کدخدا بلند شد. خواست کفش بپوشد برود تو حیاط و سر و گوشی آب بدهد ببیند چه خبر است که پاش چسبید به خمیر. ناچار کفشش را درآورد و پا برهنه دوید تو حیاط؛ دید در چار تاق باز است. تند برگشت سرکشید تو اتاق مهمان ها دید از زن خبری نیست و فقط مرد دراز به دراز گرفته خوابیده. کدخدا مرد را صدا زد. مرد از خواب پرید و گفت «چی شده!؟»

کدخدا گفت «می خواستی چی بشود. زنت خمیر ریخته تو کفش های من و در را باز کرده و رفته. حالا دیگر چیزی هم برده یا نه نمی دانم.»

دزد گفت «نه بابا! زن من دزد که نیست؛ فقط بعضی وقت ها به سرش می زند و دردسر درست می کند.»  ر

در این میان چشم چرخاند دور و برش؛ دید ای داد بی داد از کوله پشتی اثری نیست. و به کدخدا گفت «بهتر است زودتر برم ببینم کجا رفته؛ مبادا این وقت شب به دزدی یا دغلی بربخورد و گوساله را از او بگیرند و خودش را به کنیزی ببرند.»

و خواست کفش هاش را بپوشد که پاش تو خمیر گیر کرد. نخواست کدخدا از این قضیه سر در بیاورد؛ با هر دردسری بود کفش هاش را پوشید؛ یواش یواش خودش را رساند دم در و از کدخدا خداحافظی کرد.  ر

همین که پاش رسید به کوچه و خودش را تنها دید, نشست کفش هاش را پاک کرد. اما, دیگر دیر شده بود و زن نصف راه را پشت سر گذاشته بود. دزد دید اگر بخواهد به زن برسد چاره ای ندارد جز اینکه همه راه را بدود. این بود که شروع کرد به دویدن و از تپه ماهورهای زیادی گذشت. رفت تو رفت تا به جایی رسید که از دور زن و گوساله را دید.

زن هم که مرتب پشت سرش را نگاه می کرد, دزد را دید و ترس برش داشت که چه کند چه نکند و از ناچاری به گوساله گفت «ای گوساله! همه این بلاها به خاطر تو سرم می آید. اگر دزد به ما برسد, من را سر به نیست می کند و تو را می برد می دهد دست قصاب گوش تا گوش سرت را می برد و دیگر نه من را می بینی و نه رنگ قشنگ سبزه را. دلم می خواهد از خودت غیرت به خرج دهی و با این کله گت و گنده ات طوری به شکمش بزنی که جا به جا جان از بدنش در بیاید.»

و افسار از گردن گوساله برداشت و سرش را به طرفی که دزد داشت نزدیک می شد چرخاند. گفت «چیزی نمانده به ما برسد. ببینم چه کار می کنی.»

همین که دزد نزدیک شد, گوساله خیره خیره نگاهش کرد. بعد چند قدم رفت عقب عقب و یک دفعه خیز برداشت و با سر چنان ضربه محکمی به آبگاه دزد زد که دزد نقش زمین شد و دیگر از جاش جم نخورد.  ر

زن از شادی دک و پوز گوساله را غرق بوسه کرد و باز رو به خانه اش به راه افتاد.

هنوز هوا روشن بود و ستاره ها در آسمان پیدا نشده بودند که زن با گوساله رسید به خانه. در حیاط همان طور چارتاق بود و مرد بزک دوزک کرده نشسته بود رو سکو. گوساله تا چشمش به او افتاد خونش به جوش آمد؛ رفت عقب و آمد جلو؛ خواست ضربه ای هم به مرد بزند و او را به همان روزی بیندازد که دزد را انداخته بود. اما, زن تند پرید جلوش را گرفت. گفت «ای گوساله! هر چه باشد من و این مرد مثل آستر و رویه هستیم. اگر لجباز است, عوضش دلپاک و بی غل و غش است.»

گوساله سرش را انداخت پایین و راهش را گرفت رفت تو طویله.

مرد هم از حرف زنش خجالت کشید و از فردای آن شب به بعد خودش به گوساله آب و علف داد.

بالا رفتیم هوا بود؛ 

پایین اومدیم زمین بود؛

قصه ما همین بود.

مشاوره ویدیویی
ارسال نظر
*پر کردن قسمت هایی که ستاره دارد ضروری است.
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: