2128
کد: 36467
26 آذر 1396 - 15:15
یکی بود یکی نبود، در یک بعدازظهر تابستانی کرمولک کوچولو حسابی حوصله اش سر رفته بود و دوست داشت یک کار جدید و پرهیجان انجام دهد و به این فکر میکرد که ای کاش می توانست به یک سفر طولانی برود ...

شهرزاد: یکی بود یکی نبود، در یک بعدازظهر تابستانی کرمولک کوچولو حسابی حوصله اش سر رفته بود و دوست داشت یک کار جدید و پرهیجان انجام دهد و به این فکر میکرد که ای کاش می توانست به یک سفر طولانی برود و تمام دنیا را ببیند، چون او از گنجشک کوچکی که روی درخت چنار باغچه لانه داشت شنیده بود دنیا بسیار بزرگ و دیدنی است، ولی می دانست که کرمها خیلی کوچکند و پا ندارند که بتوانند به مسافرت بروند، اما با وجود این که می دانست توان مسافرت ندارد، تصمیم گرفت به سفر برود...

بقچه کوچکی را به سر شاخه نازکی زد و با دمش آن را گرفت و به راه افتاد... مدتی نگذشت که خسته و تشنه شد و زیر سایه ای نشست. وقتی به راهی که در مقابلش داشت نگاه کرد دید که اگر کمی دیگر برود تازه می رسد به دیوار کنار باغچه!

ناامید و خسته بقچه اش را بغل کرد و نشست، تا این که گنجشک کوچولو او را دید و به کنارش آمد و به او گفت:

«سلام کرمولک کوچولو، اینجا چکار می کنی؟ خیلی از خانه تان دور شدی! گم نشوی؟ »

کرمولک آهی کشید و به گنجشک گفت: «سلام، امروز تصمیم گرفتم تمام دنیا را ببینم، راه افتادم اما خیلی زود خسته شدم و هنوز خیلی باید راه بروم. ای کاش من هم مثل تو بال داشتم و به همه جا سفر می کردم و همه جا را می دیدم... » در همین لحظه بود که فکری به خاطرش رسید!

کرمولک رو کرد به گنجشک و گفت: «ولی تو می توانی به من کمک کنی که من دنیا را ببینم، درست است؟ اگر هنگام پرواز مرا با خود ببری من دنیا را خواهم دید. ای گنجشک مهربان می توانی من را هنگام پروازت با خود ببری؟ »

گنجشک به او لبخندی زد و با مهربانی به او گفت: «کرمولک کوچولو غصه نخور، اگر دوست داشته باشی من می توانم تو را به آسمان ببرم و کمی از آن بالا دوردستها را ببینی، ولی من هم مثل تو فقط همین نزدیک میتوانم باشم، چون بالهای کوچکم توان پرواز به سرزمین های دور را ندارد، ولی باید قول بدهی که مرا محکم بگیری. »

کرمولک پذیرفت و خیلی خوشحال شد و از پاهای گنجشک آویزان شد تا با او پرواز کند، گنجشک آرام

آرام شروع به پرواز کرد، رفت و رفت و رفت. کرمولک از آن بالا، روستاهای نزدیک را دید، کشاورزان، مزرعه، جاده و آدم هایی که در آنجا کار میکردند. او رودخانه را دید، کوه ها را دید و تعداد زیادی درخت که در کنار هم ایستاده بودند.

سپس گنجشک دوباره او را به باغچه بازگرداند. کرمولک بسیار خوشحال بود که توانسته بود دنیای اطراف باغچه را ببیند، برای همین از گنجشک تشکر کرد، خداحافظی کرد و رفت به سمت خانه و تمام آنچه را دیده بود برای مادرش تعریف کرد.

وقتی تعریف های کرمولک تمام شد، مادر او را به تختخوابش برد، او را بوسید و به او گفت: «کرمولک عزیزم، تو اولین کرمی هستی که در خانواده کر مها پرواز کرده ای و دنیای اطراف باغچه را دیده ای، من و پدرت به تو افتخار می کنیم، شب بخیر. »

کرمولک بسیار خوشحال بود و منتظر بود تا هرچه زود تر صبح شود و برای دوستانش تعریف کند که او یک جهانگرد است و با گنجشک برای دیدن دنیای اطراف باغچه پرواز کرده است. کرمولک خوشحال و آرام به خواب رفت.

مشاوره ویدیویی
ارسال نظر
*پر کردن قسمت هایی که ستاره دارد ضروری است.
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: