4205
کد: 36482
26 آذر 1396 - 15:52
یکی بود یکی نبود، کرمولک کوچولوی قصه ما با پدرو مادرش در باغچه کوچولوی حیاط خانه ای زندگی می کرد. کرمولک دوستان زیادی داشت که هرروز باهم در این باغچه زیبا بازی میکردند. کرمولک قصه ما خیلی بچه خوبی بود اما خودش همیشه فکر میکرد که نمیتواند کارهای بزرگ را درست انجام دهد. او همیشه نگران بود که اگر اتفاق بدی بیفتد او توانایی هیچ کاری را ندارد...

شهرزاد: یکی بود یکی نبود، کرمولک کوچولوی قصه ما با پدرو مادرش در باغچه کوچولوی حیاط خانه ای زندگی می کرد. کرمولک دوستان زیادی داشت که هرروز باهم در این باغچه زیبا بازی میکردند. کرمولک قصه ما خیلی بچه خوبی  بود اما خودش همیشه فکر میکرد که نمیتواند کارهای بزرگ را درست انجام دهد. او همیشه نگران بود که اگر اتفاق بدی بیفتد او توانایی هیچ کاری را ندارد.

او همیشه دوست داشت خیلی شجاع باشد و همیشه در رویاهایش خودش را خیلی قوی می دید ولی در واقعیت اینطور نبود!

کرم کوچولوی قصه ما هر وقت تنها می شد با خودش فکر میکرد که ای کاش بتواند شجاع باشد ولی نمی توانست این شجاعت را نشان بدهد. گاهی که با دوستانش دور هم جمع می شدند و از کارهایی که می توانستند انجام دهند تعریف می کردند، کرمولک چون با خودش فکر میکرد نمی تواند کاری را درست انجام دهد ساکت میماند ودوستانش همیشه فکر میکردند که او یا خجالتی است یا ترسو و این باعث میشد کرمولک غصه بخورد.

یک شب کرمولک قصه ما با غصه این که او هرگز نمی تواند کار بزرگی را درست انجام دهد به خواب رفت ولی از شدت ناراحتی از خواب پرید ودید که مادرش در کنار اونشسته وبه آرامی او را نوازش میکند. مادرش علت پریشانی اش را پرسید و کرمولک هم به او توضیح داد که خیلی دوست دارد بتواند کارهای بزرگی را خودش به تنهایی انجام دهد ولی نمیتواند واین باعث شده تا دوستانش کمی به او بخندند...

مادر کرمولک به او گفت: «عزیزم، اتفاقا تو توانایی هایی داری که شاید دیگران نداشته باشند و با استفاده از این تواناییها میتوانی کارهایی انجام بدهی که خیلی بزرگ ومفید باشند، مثلا این خیلی خوب است که تو در مورد مشکلی که احساس می کنی وجود دارد فکر می کنی ودوست داری آن را حل کنی. »

کرمولک کمی در تخت خوابش این طرف و آن طرف کرد و فکر کرد تا این که فکری به خاطرش رسید. او به یاد آورد که پدرش همیشه می گوید با تمرین کردن کارهای سخت راحت می شود! پس لبخندی زد و با آرامش به خواب رفت. از فردای آن روز کرمولک در وقت تنهایی به جای این که به این فکر کند که هرگز کاری را درست انجام نمی دهد، تمرین میکرد تا بتواند از توانایی هایش استفاده کند. ورزش میکرد، به مادرش کمک می کرد، کارهایش را با دقت و به تنهایی انجام میداد.

کم کم دیگر آن احساس بد را نداشت و می توانست باور کند که میتواند، تا این که در یک روز بارانی یک چاله کوچک آب در باغچه جمع شده بود. بعد از باران بچه ها به دیدن رنگین کمان آمدند و خواستند کمی بازی کنند که یک دفعه موش کوچولو یکی از دوستان کرمولک که همیشه تندتر از همه حرکت می کرد، افتاد داخل چاله. کرم همه اش تکان میخورد چون نمی توانست از آن بیرون بیاید. همه جا گلی و لیز بود و همه بچه ها ترسیده بودند. در همین حال بود که کرمولک فکری به ذهنش رسید و سریع رفت یک شاخه کوچک ونازک چوب پیدا کرد وبا شجاعت به چاله نزدیک شد و از دوستش خواست تا شاخه را بگیرد وآرام آرام بیرون بیاید. بعد از این که کرمولک دوستش را از چاله بیرون آورد تمام دوستانش برایش هورا کشیدند و همه به او میگفتند: «کرمولک قهرمان! » کرمولک خیلی خوشحال بود که توانسته بود کار بزرگی را به درستی انجام دهد و به یاد تصمیم مهمی که آن شب گرفته بود افتاد که باید تمرین کند تا از تواناییهایش درست استفاده کند. پس زودی به خانه رفت و ماجرا را به مادرش گفت، مادر کرمولک او را بوسید و به او آفرین گفت، چون کرمولک فکر خیلی خوبی کرده بود وتوانسته بود مشکلش را حل کند. پس او حالا هم توانایی خوب فکر کردن را داشت و هم کمک کردن به دوستانش. کرمولک کوچولو آن شب خواب خوشی کرد.

مشاوره ویدیویی
ارسال نظر
*پر کردن قسمت هایی که ستاره دارد ضروری است.
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: